Sunday, August 13, 2006

زندگی شطرنجی

یه قهوه تلخ خورد و چند لحظه ای چمشهاشو بست. سرش سنگینی می کرد. پلکهاش یسته می شدو سر گیجه عجیبی داشت. هر چقدر به جملات روی کاغذ نگاه می کرد، هیچی نمی تونست بخوونه. کلمات معنای خودشونو از دست داده بودند. آوای حروف رو فراموش کرده بود. با قلم غریبه بود و دستهاش حرکتی نداشت. آخرین قطره قهوه ره خوردو دفتر رو بست. رو به صفحه شطرنجی کرد که تمام مهره ها با نظم خاصی کنار هم ایستاده بودند و خیره به صف رقیب نگاه می کردند. ساعتها بود مهره های سیاه و سفید جاوی هم دیگه قد علم کرده بودند، به هم زل زده بودند و لحظه ای از هم غافل نمی شدند. به این فکر میکرد که زندگی هم چیزی جدای از شطرنج نیست باید زیرکانه اطرافتو زیر نظر بگیری، با کوچکترین اشتباه از صحنه حذف می شی! چقدر زجر آوره که نتونی به بقیه به چشم دوست نگاه کنی! و همیشه باید منتظر خنجری باشی که دوست و دشمن به بدنت فرو کنند.
این بار قهوه تلخ هم به سنگینی سرش کمک نمی کرد، قهوه هم آرامش و ازش می گرفت...
ببخشید نق زدم خیلی دلم پره!!!

2 Comments:

Anonymous مریم خانی said...

سلام به پریسای گل خودم...عزیزم من هم باهات کاملا موافقم زندگی درست شبیه بازیه شطرنج ...یه شطرنجی که خیلی حساس و نفس گیره....چون اگه کوچکترین غفلتی کنی توی صفحه شطرنج زندگی کیش و مات می شی...ولی بعضی موقع ها قدرت به قدرت زندگی نمی چربه و بدونه اینکه حتی بتونی یه سربازو حرکت بدی...کیش و ماتی....بعضی موقع ها هم حتی اگه قصد بازی نداشته باشی. آدما فقط به این دلیل که از کیش و مات شدنت لذت می برن کیش وماتت می کنن...... یا حق نازنینم..........

20:59  
Anonymous asal said...

salam....nemidoonam chi behet begam dar soorati ke khodet midooni chi migam....movafagh bashi va behtarin mesle hamishe

22:05  

Post a Comment

<< Home