آنومی در تاکسی
یه پراید سیاه رنگ برای تمام مسافرهای کنار خیابان چراغ می زد وقتی به من رسید اشاره به خیابانی کرد که مقصدم بود. سوار شدم راننده یه پسر حدوداً 25 ساله بود با تیپی که امروزی بود وموهایی که تا روی شونه هاش ریخته بود. داخل ماشین هم صندلی ها با چرم قرمز و مشکی روکش شده بود و یه سی دی داخل ضبط صدای شهیار قنبری رو پخش می کرد؛خواننده و ترانه سرایی که مدتهاست در لس آنجلس سنگ سیاست به سینه می زنه و اشعاری بدون فعل برای اعتراض به سیاست ایران می نویسه. خلاصه چند قدم جلوتر دو تا مسافر دیگه هم سوار شدند که هیچ دقتی بهشون نکردم تا اینکه حس کردم صدای سینه زنی و نوحه خوونی شدیدی از اطراف میاد. به ماشین های دور و بر نگاه کردم اما صدا از آنها نبود تا اینکه مسافر بغلی از جیب پیراهنش گوشی 6600 نوکیا درآورد ،تازه متوجه شدم صدای زنگ تلفن ایشون بوده و بعد با صدای بلند شروع به صحبت با موبایل کرد:سلام حاجی،مخلصیم...نماز روزه هاتون قبول...
و با این صحبت ها صدای ضبط بلند تر می شد و دوست مؤمنمون هم صدای خودش رو رساتر می کرد:...بله حاجی من فکر کردم پرچم امام حسین هم بزنیم اما تو مسجد هیشکی نباید بهش دست بزنه می دونی که حاجی... و باز صدای بلندتر شهیار قنبری.
قیافه دوست مؤمن نظرم رو جلب کرداو هم حدوداً 25 ساله،موهایی خیلی کوتاه و ریش هایی خیلی بلند که مطمئناًمدتها بود حتی دست هم نخورده بود! یک پیراهن نخی کرم رنگ که نامرتب و چروک روی شلوار سیاهی قرار گرفته بود که از اتو برق افتاده بود و یک انگشتر عقیق بزرگ به دست راست درست برعکس دستبند چرمی پهنی که راننده به دست چپ داشت.
صدای شهیار قنبری با حاجی حاجی گفتن حال و هوای جالب و یه کم مسخره ای به تاکسی داده بود. هیچ وقت تو فضای انقدر کوچیک یه همچین تضاد بزرگی ندیده بودم و این تضاد وقتی بیشتر خودش رو نشون می داد که آینه جلوی ماشین پل ارتباطی دو تا دوست 25 ساله شد ه بود که هی چشم به چشم هم بدوزند و به هم با کینه نگاه کنند. کینه ای که نه پرچم امام حسین می شناخت و نه صدای شهیار قنبری...!
انسان... این شقاوت دادگر!این متعجب ِ اعجاب انگیز!
انسان... این سلطان ِ بزرگترین عشق و عظیم ترین انزوا!
انسان... این شهریار ِ بزرگ که در آغوش ِ حرم ِ اسرار ِ خویش آرام
یافته است و با عظمت ِ عصیا نی ِ خود به راز ِ طبیعت و پنهان گاه ِ
خدایان ِ خویش پهلو می زند!
احمد شاملو
و با این صحبت ها صدای ضبط بلند تر می شد و دوست مؤمنمون هم صدای خودش رو رساتر می کرد:...بله حاجی من فکر کردم پرچم امام حسین هم بزنیم اما تو مسجد هیشکی نباید بهش دست بزنه می دونی که حاجی... و باز صدای بلندتر شهیار قنبری.
قیافه دوست مؤمن نظرم رو جلب کرداو هم حدوداً 25 ساله،موهایی خیلی کوتاه و ریش هایی خیلی بلند که مطمئناًمدتها بود حتی دست هم نخورده بود! یک پیراهن نخی کرم رنگ که نامرتب و چروک روی شلوار سیاهی قرار گرفته بود که از اتو برق افتاده بود و یک انگشتر عقیق بزرگ به دست راست درست برعکس دستبند چرمی پهنی که راننده به دست چپ داشت.
صدای شهیار قنبری با حاجی حاجی گفتن حال و هوای جالب و یه کم مسخره ای به تاکسی داده بود. هیچ وقت تو فضای انقدر کوچیک یه همچین تضاد بزرگی ندیده بودم و این تضاد وقتی بیشتر خودش رو نشون می داد که آینه جلوی ماشین پل ارتباطی دو تا دوست 25 ساله شد ه بود که هی چشم به چشم هم بدوزند و به هم با کینه نگاه کنند. کینه ای که نه پرچم امام حسین می شناخت و نه صدای شهیار قنبری...!
انسان... این شقاوت دادگر!این متعجب ِ اعجاب انگیز!
انسان... این سلطان ِ بزرگترین عشق و عظیم ترین انزوا!
انسان... این شهریار ِ بزرگ که در آغوش ِ حرم ِ اسرار ِ خویش آرام
یافته است و با عظمت ِ عصیا نی ِ خود به راز ِ طبیعت و پنهان گاه ِ
خدایان ِ خویش پهلو می زند!
احمد شاملو
2 Comments:
سلام گلم..ما در دنیای تضادها یعنی دنیای اضداد زندگی می کنیم..این تضادها همیشگی اند ..و به نظر من همین تضاد هاست که باعث می شن ما خوبی ها یا بدیهای این دنیا رو بیشتر حس کنیم..یا حق..:)
متن جالبیه و جالبتر اینکه شما انقدر دقیق به اطراف نگاه می کنید...ادامه بدید!
Post a Comment
<< Home