خیره به ترس
فقط به تکه خاکستری دیوار نگاه می کرد. خیره شده بود تا رنگ خاکستری رو فراموش نکنه. حس می کرد با نگاه به این رنگ می تونه به این بی تفاوتی ادامه بده. همه اسم این خیره شدن رو عقل و منطق گذاشته بودند و یا به این بی تفاوتی ظاهری آرامش و متانت می گفتند؛ اما همین طور که خیره بود و خسته از چشمهایی که حتی اجازه پلک زدن نداشتند به رنگهای دیگری هم فکر می کرد... ناخودآگاه یادش می آمد که قبل از رنگ خاکستری، دیوار اتاق رنگ آبی داشت و حالا یک نفر از اول دیوار شروع کرده بود و داشت رنگ قرمز تندی به دیوار می زد و لحظه به لحظه به نقطه خیره شده نزدیک تر می شد. حالا فقط چند لحظه مونده بود تا آخرین لکه خاکستری هم به قرمز تبدیل بشه... و او از همین قرمزی می ترسید که مبادا با دیدن قرمز هم مجبور باشه عکس العمل خاکستری نشون بده!!!
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آن روح مرا رام کرده است
جان سختی ام نگر،که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگی اش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت،از تو کجا می توان گریخت؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه،خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت!هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را!
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را!
فریدون مشیری
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آن روح مرا رام کرده است
جان سختی ام نگر،که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگی اش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت،از تو کجا می توان گریخت؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه،خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت!هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را!
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را!
فریدون مشیری
0 Comments:
Post a Comment
<< Home