مبهم
چندین بار به دیوارهای رنگ و رو رفته نگاه سردی انداخت و به طرف در رفت، با دلهره عجیبی به در نگاه می کرد. نمی دونست در را باز کنه یا نه؟!
صدای نفسش تو اتاق پیچیده بود، رنگش پریده بود و چشمهاش حالت وحشت غریبی داشت.
سعی می کرد صدای پشت در را تشخیص بده، اما فقط یک صدای مبهم مثل زوزه باد یا همهمه هزار تا آدم به گوشش می رسید. از شنیدن آن صداها فقط دلهره و ترسش بیشتر می شد.
چند بار دستش را به دستگیره نزدیک کرد اما دوباره پشیمون شد و دستش را به جیب خالی شلوارش تکیه داد.
هیچ روزنه ای وجود نداشت تا بتونه به دنیای بیرون نگاه کنه و او از همین می ترسید، از دنیای مجهولی که پشت در بود و بالاخره باید از در رد می شدو پا به دنیایی می گذاشت که حتی کوچکترین آشنایی هم به آن نداشت.
پاهاش سست شده بود و توی زانوهاش می لرزید. دستهاش یخ کرده بود و حس می کرد قلبش از کار افتاده و مغزش خواب رفته.
عرق سرد تمام بدنش را قلقلک می داد.
چشمهاش تار می شد و سیاهی میرفت.
تنها کاری که آرومش می کرد، فکر کردن به یک دنیای آرمانی بود، فکر کردن به رویاهاش که پشت این در صف کشیده بودند و منتظر او بودند.
او تا حالا زیاد تا پشت این در رفته بود اما این دفعه آخرین فرصتی بود که می تونست این در را باز کنه و دیگه هیچ راهی نداشت. اگر در را باز نمی کرد تا آخر عمر باید به این اتاق راضی می شد.
با تمام ترسی که داشت دستش را روی دستگیره گذاشت، نفسش را حبس کرد و با اسم خدا در را باز کرد و فقط یه نور خیلی شدید به صورتش خورد. آنقدر نور شدید بود که مجبور شد چشمهاش را ببنده!!!
سال نو مبارک...
صدای نفسش تو اتاق پیچیده بود، رنگش پریده بود و چشمهاش حالت وحشت غریبی داشت.
سعی می کرد صدای پشت در را تشخیص بده، اما فقط یک صدای مبهم مثل زوزه باد یا همهمه هزار تا آدم به گوشش می رسید. از شنیدن آن صداها فقط دلهره و ترسش بیشتر می شد.
چند بار دستش را به دستگیره نزدیک کرد اما دوباره پشیمون شد و دستش را به جیب خالی شلوارش تکیه داد.
هیچ روزنه ای وجود نداشت تا بتونه به دنیای بیرون نگاه کنه و او از همین می ترسید، از دنیای مجهولی که پشت در بود و بالاخره باید از در رد می شدو پا به دنیایی می گذاشت که حتی کوچکترین آشنایی هم به آن نداشت.
پاهاش سست شده بود و توی زانوهاش می لرزید. دستهاش یخ کرده بود و حس می کرد قلبش از کار افتاده و مغزش خواب رفته.
عرق سرد تمام بدنش را قلقلک می داد.
چشمهاش تار می شد و سیاهی میرفت.
تنها کاری که آرومش می کرد، فکر کردن به یک دنیای آرمانی بود، فکر کردن به رویاهاش که پشت این در صف کشیده بودند و منتظر او بودند.
او تا حالا زیاد تا پشت این در رفته بود اما این دفعه آخرین فرصتی بود که می تونست این در را باز کنه و دیگه هیچ راهی نداشت. اگر در را باز نمی کرد تا آخر عمر باید به این اتاق راضی می شد.
با تمام ترسی که داشت دستش را روی دستگیره گذاشت، نفسش را حبس کرد و با اسم خدا در را باز کرد و فقط یه نور خیلی شدید به صورتش خورد. آنقدر نور شدید بود که مجبور شد چشمهاش را ببنده!!!
سال نو مبارک...