Monday, April 24, 2006

کلی فکرم مشغول شد بعد از اون شبی که بحث درباره هنر، خیلی دوستانه شروع شد و به دلیل عدم آشنایی با اصول بحث کردن با بی احترامی و دعوا تموم شد.
برام عجیب بود که چرا بعضی از ما آدمها تا دو تا کتاب میخونیم و یا تو حرفه خودمون به جایی می رسیم الکی مغرور می شیم و به همه به عنوان آدمهای بی سواد و عامی نگاه می کنیم.
یادمون می ره کی بودیم و با کمک چه کسانی به اینجا رسیدیم!
یادمون می ره اصل و نسبمون به کجا بر میگرده! از هویتمون فرار می کنیم و فراموش می کنیم اگر این هویت نبود ما هم وجود نداشتیم.
باید یاد بگیریم فقط به حرف موافقانمون گوش ندیم ، باید یاد بگیریم که به همه با هر ایده احترام بذاریم ، این جوری خودمون هم مورد احترام قرار می گیریم.
باید همیشه به یاد داشته باشیم که فلسفه با سقراط متولد شد پس همه فلاسفه کودکان سقراط اند. ایران با آریایی ها شکل گرفت و ما همیشه باید به تمدن ایران زمین افتخار کنیم...
یکی از آشنایان حرف زیبایی زد گفت:"سن و سالشون این همه غرور و ادعا رو به وجود میاره" ولی ما ها که جوونیم از همین حالا باید یاد بگیریم چه جوری بحث کنیم. کار سختی نیست یه کم حوصله و صبر می خواد...
در ضمن یادمون باشه که باید به ریشه ها احترام بذاریم...
ببخشید اگر لحنم کمی متعصبانه بود. چه کنم! ایرانیم ، مسلمانم و عاشق زرتشت!!!

اگر سر ما لولا داشت
دیگر گناهی از ما سر نمی زد.
برای اینکه می توانستیم بازش کنیم
چیزهای بد را دور بریزیم و
چیزهای خوب را نگه داریم.
شل سیلوراستاین

Wednesday, April 19, 2006

قصه راه

متولد شده بود تا مثل همه زندگی کنه و مثل همه برای آیندش تصمیم های بزرگی بگیره، اما یه شب نظرش تغییر کرد و پا تو راهی گذاشت که حداقل اطرافیانش هیچ آشنایی با آن نداشتند. می دونست که باید تنها بره و با هیچ کس در مورد راه جدید حرف نزنه چون ممکن بود حرفشو باور نکنند و راهی که خیلی بهش اعتقاد داشت مسخره بشه وسکوت کرد...
زیاد میخوند زیاد می نوشت و زیاد فکر میکرد اما به جایی رسیده بود که دیگه نمی تونست بدون کمک و راهنمایی ادامه بده. بین این همه آدمهای جورواجور بالاخره کسی رو پیدا کرد که با جون ودل کمکش می کرد حرفهاشو باور می کرد و با لبخند و مهربونی هدایتش می کرد. او اولین کسی بود که بهش یاد داد می شه همیشه و با همه مهربون بود، او اولین کسی بود که به گریه ها ش گوش داد و میگفت "همیشه یادت باشه اگر کسی واقعاً دوستت داشته باشه هیچ وقت به اشکهات عادت نمی کنه!"
این آدم مهربون یه پنجره جدید بود به یه دنیای رویایی که می شد با کمک او به این دنیا رسید. اما وسطهای راه خیلی ناگهانی او رفت و دیگه هیچ وقت لبخندش تکرار نشد!!
و حالا قصه راه ناتموم مونده ...
قصه ای که باید تا آخرش رفت ...
حالا با رفتن او همه چیز براش تموم شده بود اما آن راه و آن دنیا همیشه جلوی چشمهاش خودنمایی می کردند و فقط ذهن آشفتشو خسته می کردند!!!
بیا ره توشه برداریم
!قدم در راه بی برگشت بگذاریم