مطلب امشب را برای دوست عزیزی می نویسم که برای نوشته من که در مورد بحث کردن و ریشه ها بود لطف کردند و نظر دادند. فکر می کنم که مطلبم مختصر بوده اما مفید نبوده. منظور من از آن نوشته در درجه اول احترام به دیگران در بحث کردن بود. البته وقتی بحث از ریشه ها کردم به هیچ عنوان مقصودم غرق شدن در گذشته و خفه شدن در آن نبود. من معتقدم که نباید فقط به حالفکرکرد و شعارهای بی پایه و اساس داد. برای هر پیشرفتی باید به گذشته توجه کرد و تامل کرد که از چه به اینجا رسیده ایم ؟ باید برای درک مدرنیته کلاسیک را شناخت. برای شناخت سورئالیسم باید رئالیسم و تاریخ آن را مطالعه کرد. باید همیشه به یاد داشته باشیم که اگر سقراط و اندیشه هایش نبود به تفکر امروز نمی رسیدیم . تمام کشورهای پیشرفته و به اصطلاح متمدن امروز با تکیه بر تاریخ و گذشته خود و شاید با مدرنیته کردن سنتهایشان به این مقام رسیده اند. دوست عزیزی که خود را غریبه معرفی کردی مطمئنم که مرا می شناسی و با همین شناخت می دانی که آدم سنتی ای نیستم و همیشه به دنبال تغییرم اما این تغییر باعث نمی شود که فراموش کنم که بوده ام و چگونه به اینجا رسیده ام!!! برای من مثالی از نیچه زده اید به شما قول می دهم که هیچ کتابی را به اندازه چنین گفت زرتشت نخوا نده ام و بارها و بارها بر روی جملات آن فکر کرده ام. از شما خواهش می کنم فقط کمی روی اسم این کتاب تامل کنید، نیچه از نام زرتشت استفاده کرده؛ زرتشتی که متعلق به قرن ها پیش است. زرتشت هم یکی از همین ریشه هاست. پس حتی نیچه هم با تفکرات خاص خود به ریشه ها بی توجه نیست! از معروفتزین جمله نیچه می گویم، جمله ای که بسیاری از کسانی که ادعای روشنگری دارند و صرفاً می خواهند خود را در یک جامعه و حتی دنیا مطرح کنند از آن استفاده میکنند تا خود را به اشتباه روشنفکر بنامند و برای خود خونی رنگین تر از دیگران قائل شوند:"خدا مرد!" تا حالا فکر کردید که چرا خدا مرد... خدا هیچ گاه نمی میرد مگر آنکه مردم او را فراموش کنند و آنقدر در روزمرگی و زندگی بی روح خود غرق شوند که دیگر فرصتی برای یاد خدا نداشته باشند و به نظر من نیچه درست می گوید خدا در زندگی اکثر افراد دنیا مرده است، زیرا مردم آنچه را که بوده اند فراموش کرده اند و به دلیل نبودن پشتوانه به پوچی رسیده اند. پس گذشته، حال و آینده به هم متصل اند و نمی توان یکی از آنها را نادیده گرفت!!! منظور من از ریشه ها این بود.مثل همیشه دوستتان دارم!!!
دلم می خواست کلی حرف بزنم و براتون بنویسم اما چون اهل دردودل تو جمع نیستم دوباره به سراغ سررسید معروفم رفتم و فقط این شعر رو می نویسم از کتابی که یه دوست بهم سال پیش هدیه داد و ای کاش می خوند و بعد هدیه می داد... من نگفتم:"این کارو نکن." وقتی چمدونتو بستی که بری. من نگفتم:"برگرد پیشم عزیزم، بیا یه بار دیگه منو امتحان کن." وقتی اون از من پرسید که دوستش دارم یا نه، من فقط نگاه کردم. اون رفت و من الان توی گوشم می پیچه اون چیزایی که نگفتم.
من نگفتم :"منو ببخش، چون نصف اشتباها مال من بود." من نگفتم:"ما دوباره سعی میکنیم، چون چیزایی که ما میخوایم عشقه وفاداری و زمان." من گفتم:"اگه این راهیه که تو می خوای، من جلوتو نمی گیرم." اون رفت و من الان میشنفم همه چیزایی که نگفتم.
من نگفتم:"پالتوت رو بذار کنار ، الان یه قهوه درست می کنم و با هم صحبت می کنیم." من نگفتم:"راهی که می خوای بری طولانیه تو هم تنهایی و جاده بی انتها." من گفتم:"خداحافظ، شانس به همراهت، به سلامت..." و اون منو ترک کرد تا زندگی کنم با همه چیزایی که نگفتم.
من، اونو توی بازوهام نگرفتم و اشکاشو نبوسیدم. من نگفتم:"زندگیم بی معنی میشه، اگه اینجا نباشی." من فکر کردم به کارایی که می شه کرد، وقتی آزاد باشم. ولی امروز، کاری که می کنم، شنیدنِ همه چیزاییه که نگفتم!!! شل سیلوراستاین
تازگی ها به ساختن 4 شخصیت پرداختم. که هیچ شباهتی به خودم ندارند. شخصیت هایی که همیشه از آنها فرار می کردم. ولی الان در حال پرداختن آنها هستم. شخصیت هایی که بین آدم ها خیلی زیاد به چشم می خورند و آنهایی که با این ویژگی ها زندگی می کنند هیچ وقت دوست داشتنی نبودند: 1. افرادی که حسودند. افرادی که آرامش و خوشی دیگران آزارشان میدهد و به هر طریقی حاضرند این آرامش را از اطرافیانشان بگیرند، حتی اگر این اطرافیان به آنها خیلی نزدیک باشند. این نوع آدمها معمولاً ظاهری مهربان و فریبکارانه دارنداما در باطن فقط منتظر فرصت اند تا شادی و آرامش اطرافیان را از آنها بگیرند و کاش می فهمیدند با این کار چه ضربه ای به دیگران می زنند. این آدمها از هر فرصتی برای رسیدن به قدرت، ثروت و رفاه بیشتر استفاده می کنند یا بهتر بگویم سوء استفاده می کنند. آنها غم و ناراحتی را به دیگران تحمیل می کنند و شادی ها و آرامش ها را از دیوارهای خصوصی زندگیشان فراتر نمی برند. ولی من یقین دارم این دسته از آدم ها شادی حقیقی ندارند و ظاهر خوبی که با زور و نیرنگ ساخته اندرا از دست میدهند و نیازمند تمام اطرافیانی می شوند که به آنها ظلم کرده اند و با حسادتشان لحظه های تلخی را به آنها هدیه کرده اند! 2. افرادی که غرور کاذب دارند. افرادی که بدون فهم درست معنای غرور با این واژه تمام لحظات زندگیشان را به لحظاتی سخت تبدیل می کنند. آنها با این غرور فقط به خودشان توجه می کنند و فکر می کنند مرکز عالم اند. خودشان را گم می کنند و تصور می کنند با می توانند با تحقیر دیگران به قدرت برسند. رسیدن به قدرت و موقعیت هایی که جز آرزوهایشان محسوب می شوند را با له کردن وبی احترامی کردن به دیگران به دست می آورند. آنها موقعیت حال خودشان را در نظر نمی گیرند و همیشه از چیزی که هستند فراتر می روند، برای رسیدن به فراتر تلاش نمی کنند چون همیشه خود را در بالاترین نقطه و مقام می بینند. غرور آنها به قدری کودکانه است که همه متوجه افکار غیرمنطقی و بچگانه آنها می شوند. این آدمها همه اطرافیان خود را بی منطق و کم دانش به شمار می آورند و خود را برتر از دیگران می دانند حتی فراتر از نوع بشر؛ در حالی که با این کار خودشان را از معاشرت با دیگران و یادگیری از دیگران محروم می کنند. آنها آنقدر بلند پروازی کرده اند که مطمئناً سقوط می کنند و بالهایشان توان این ارتفاع را ندارد. آهنا ناگهان پریدند در حالی که باید آرام آرام برای رشد حرکت می کردند! 3. افرادی که متظاهرند. این افراد همیشه آرزوهایشان را به نمایش می گذارند. یا در بسیاری از مواقع برای حفظ موقعیت خود رفتارها و اعمالی را انجام می دهند که مورد قبولشان نیست: آدمهایی که در عین بی دینی به طور ناگهانی دیندار و مومن دو آتیشه می شوند. و یا گروهی دیگر از افراد برای فرار از شرایط سخت به بی اعتنایی روی می آورند در حالی که آدمهایی حساس و دقیق اند و کارهای خود و دیگران بریشان خیلی مهم است. این آدمها هیچ وقت به راحتی زندگی نمی کنند و همیشه می ترسند چهره واقعیشان بر ملا شود و تمام رشته ها تبدیل به پنبه شود و اعتبار تقابی خود را از دست بدهند. البته این تظاهر و نمایش هم پوشیده نمی ماند و بالاخره روزی رسوایی پیش می آید و تازه می فهمند این نمایش ها ارزش نداشت؛ اگر خود واقعی شان زندگی می کرد می توانستند به همین موقعیت ها برسند ولی بدون ترس و خیلی لذت بخش! 4. افرادی که دهن بین هستند. این افراد هیچ شخصیت محکم و استواری ندارند و با کوچکترین حرفی رفتارشان به طور کلی تغییر می کند. این افراد به راحتی بازیچه دیگران می شوند و در بعضی مواقع مضحکه دیگران می شوند. آنها به راحتی تغییر عقیده می دهند و البته همیشه این رفتار خود را انکار می کنند. هیچ کس نمی تواند به این افراد تکیه کند و به آنها اعتماد کند. آنها با هر حرفی نظرشان در مورد اطرافیان و اتفاقات دوروبر عوض می شود و برای خود به داستان پردازی مشغول می شوند و هیچ گاه نمی توانند واقعیت را تشخیص دهند، زیرا هر کس با حرفهای خود می تواند واقعیت دیگری برای او بسازد. این افراد زندگی پرتنش و به دور از منطقی دارند و قوه تشخیص آنها هیچ گاه به کار نمی افتد و هر کسی نفوذ بیشتری بر آنها داشته باشد راحتتر می تواند از وجود آنها سوء استفاده کند!
حالا یه کم فکر کنید: اگر واقعاً خودتان باشید و خودتان را بشناسید، دوست داشتنی هستید و زندگی آرام و شادی خواهید داشت؛آرام آرام رشد می کنید بدون خطر سقوط؛از پیشرفت های خود لذت می برید و به وجود خودتان افتخار می کنید و صاحب احترام واقعی خواهید شد و در نهایت شخصیت محکم و قابل اعتمادی بدست می آورید. با این شرایط به اعتماد به نفس بالا و به دور از هر نوع غرور کاذب و یا شخصیتی متظاهر و سست دست می یابید. این اعتماد به نفس ، اعتماد به نفس واقعی و همیشگی است!!!