Tuesday, August 29, 2006

فکر و فریب

همه از ته دل می خندیدند، من هم با دیگران می خندیدم اما خندم مثل بقیه نبود؛ شاید خندم یه کم تلخ بود، تلخی خندم به خاطر سادگی کسانی بود که خیلی راحت می شد با عقایدشان بازی کرد؛ عقایدی که مذهب بنیاد آن را تشکیل می داد. اما این مذهب فقط رخنه کرده بود و هیچ کس حاضر نبود به عقیدش و به کاری که می کنه فکر کنه...
اجازه بدید از اول تعریف کنم: تو کوچه پس کوچه های اطراف حرم امام رضا قدم می زدیم. به کوچه قدیمی و باریکی رسیدیم که خیلی خلوت و بی سرو صدا بود. چند متر جلوتر در چوبی و قدیمی ای وجود داشت که مطمئناً 7-8 سال بود حتی باز هم نشده بود، پوسیده و پر از خاک. یکی از همسفرها که به آدم خوشگذرون و خوش مشربی معروفه بهمون گفت می خواد یه کار خاطره انگیز انجام بده. همه ما رو سر جامون نگه داشت و به سمت در رفت. دستش را به در گذاشت، یک صلوات بلند ختم کرد، بعد دست را به صورتش کشید و شروع کرد زیر لب چیزی را زمزمه کردن که همه ما مطمئن بودیم هیچی به غیراز پیس پیس نمی گه...
باور کنید به 2 ثانیه نکشید که تمام مردم صف کشیده بودند و برای رسیدن به در همدیگرو هل می دادند و حتی به هم بدوبیراه می گفتند بدون اینکه فکر کنند چند تا کوچه آن طرف تر حرم امام رضا با آن همه عظمت وجود داره و لزومی نداره به خاطر این در که اصلاً معلوم نیست چرا ناگهانی مقدس شده با هم دعوا کنند...
این یک فاجعه است که یه آدم شوخ و زیرک بتونه انقدر راحت دیگران را مضحکه کنه و این دیگران اصلاً متوجه این تمسخر نباشند، فقط تقلید کردن را یاد گرفته باشند؛ تقلید مطلق بدون کمی زحمت فکر کردن. کسانی که هیچ وقت علامت سؤال تو ذهنشون پیدا نمی شه و هیچ تلاشی برای پیشرفت نمی کنند.
حالا قضاوت با خود شما که چقدر ارحت می شه چنین مردمی را سرگرم کارهایی کرد که هیچ پایه و اساسی نداره و هر روز برای آنها مقدسات جدیدی اختراع کرد!!!
حتی می تونی خودت را یک آدم مقدس و خدایی معرفی کنی و همه باورت کنند(اون وقت نونت تو روغنه
)!!!
حرف من این است:
قطره ها باید آگاه شوند
که به هم کوشی بی شک
می توان بر جهت تقدیر فایق شد.

بی گمان ناآگاهی است
آنچه آسان جو را وا می دارد
که سراشیبی را نام بگذارد تقدیر
و مقدر را
چیزی پندارد
که نمی یابد تغییر...

احمد شاملو

Sunday, August 20, 2006

جرئت خودشناسی

در چند سال اخیر انواع و اقسام کلاسها و کتابهای خودشناسی بازار داغی پیدا کرده و البته خودم هم از طرفدارهای خودشناسی بودم و هستم، روی این زمینه هم خیلی کار کردم... اما همیشه برای خود شناسی از وسط کار شروع می کنند(به نظر من)؛ یعنی از فکر کردن در مورد توانایی ها و دسته بندی آنها به مثبت و منفی از نظر خود فرد. اما خود شناسی فقط فهمیدن و کنترل احساسات و توانایی ها و استفاده مناسب از آنها نیست.
برای شناخت اینکه واقعاً کی هستیم؟ و چه کارهایی میتونیم انجام بدیم؟ اول باید سراغ شناسنامه ها بریم: کجا متولد شدیم؟، چه مذهب و آیینی برای ما نوشته شده؟، چه سالی متولد شدیم؟ و حتی به اسممون فکر کنیم...
و بعد به خانواده ای که در آن متولد شدیم و رشد پیدا کردیم نگاه کنیم، به محله و شهری که در آن زندگی می کنیم، اینکه از چه قوانینی در کشورمون تبعیت می کنیم و... .
که البته رسیدگی به همه این مطالب روزها وقت می خواد و چند روزی باید عمیقاً فکر کرد(شاید پیش پا افتاده باشه اما در عمل کار خیلی سختیه!).
و حالا به ساده ترین قضاوت در مورد خودمون می رسیم، که تا رسیدن به این قضاوت هیچ بعید نیست که هر فردی دچار شک و تردید بشه. شک به اینکه آیا واقعاً از این هویت نسبتاً اجباری راضی هست یا نه؟!! و اگر می تونست خانواده، محله، شهر و کشورش را خودش انتخاب کنه همین شرایط را انتخاب می کرد؟!! هر فردی میتونه به تمام شرایط شک کنه. اینکه چه چیزهایی را واقعاً کسب کرده و یاد گرفته و چه چیزهایی را با چشم بسته فقط تقلید کرده...حالا او خودش تصمیم می گیره که باید از این به بعد شرایط را چه جوری بسازه و ادامه بده!
اگر کسی از شرایطش راضی باشه تازه می تونه به توانایی هاش فکر کنه و آنها را پرورش بده و اگر کسی ناراضی باشه انقدر باید روی شرایطش تمرکز کنه تا آنها را هضم کنه و بعد یک پله بالاتر بره...خود شناسی خیلی پیچیده ست و با نوشتن و خواندن چند صفحه امکان پذیر نیست. جرئت دست به یقه شدن با خود اولین شرط این راهه!!! ولی آشنایی با خود در نهایت زیبا ست و میشه با این آشنایی زیباتر زندگی کرد چون در این راه فردو هویت و فرهنگ و جامعه به هم گره می خورند...

مثل همیشه دوستتون دارم!

Sunday, August 13, 2006

زندگی شطرنجی

یه قهوه تلخ خورد و چند لحظه ای چمشهاشو بست. سرش سنگینی می کرد. پلکهاش یسته می شدو سر گیجه عجیبی داشت. هر چقدر به جملات روی کاغذ نگاه می کرد، هیچی نمی تونست بخوونه. کلمات معنای خودشونو از دست داده بودند. آوای حروف رو فراموش کرده بود. با قلم غریبه بود و دستهاش حرکتی نداشت. آخرین قطره قهوه ره خوردو دفتر رو بست. رو به صفحه شطرنجی کرد که تمام مهره ها با نظم خاصی کنار هم ایستاده بودند و خیره به صف رقیب نگاه می کردند. ساعتها بود مهره های سیاه و سفید جاوی هم دیگه قد علم کرده بودند، به هم زل زده بودند و لحظه ای از هم غافل نمی شدند. به این فکر میکرد که زندگی هم چیزی جدای از شطرنج نیست باید زیرکانه اطرافتو زیر نظر بگیری، با کوچکترین اشتباه از صحنه حذف می شی! چقدر زجر آوره که نتونی به بقیه به چشم دوست نگاه کنی! و همیشه باید منتظر خنجری باشی که دوست و دشمن به بدنت فرو کنند.
این بار قهوه تلخ هم به سنگینی سرش کمک نمی کرد، قهوه هم آرامش و ازش می گرفت...
ببخشید نق زدم خیلی دلم پره!!!

Friday, August 11, 2006

افق روشن

سلام به همه خیلی دوست داشتم بعد از این مدت که می نویسم یه حرف جدید و زیبا داشته باشم. اما انقدر از اخبار روز خستم که مغزم توان بیان زیبایی ها رو نداره …
حزب الله لبنان… سالروز بمباران هیروشیما… صهیونیستها… تا کی ؟؟؟
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسانی برادریست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبل سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگیست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم
!
احمد شاملو