فکر و فریب
همه از ته دل می خندیدند، من هم با دیگران می خندیدم اما خندم مثل بقیه نبود؛ شاید خندم یه کم تلخ بود، تلخی خندم به خاطر سادگی کسانی بود که خیلی راحت می شد با عقایدشان بازی کرد؛ عقایدی که مذهب بنیاد آن را تشکیل می داد. اما این مذهب فقط رخنه کرده بود و هیچ کس حاضر نبود به عقیدش و به کاری که می کنه فکر کنه...
اجازه بدید از اول تعریف کنم: تو کوچه پس کوچه های اطراف حرم امام رضا قدم می زدیم. به کوچه قدیمی و باریکی رسیدیم که خیلی خلوت و بی سرو صدا بود. چند متر جلوتر در چوبی و قدیمی ای وجود داشت که مطمئناً 7-8 سال بود حتی باز هم نشده بود، پوسیده و پر از خاک. یکی از همسفرها که به آدم خوشگذرون و خوش مشربی معروفه بهمون گفت می خواد یه کار خاطره انگیز انجام بده. همه ما رو سر جامون نگه داشت و به سمت در رفت. دستش را به در گذاشت، یک صلوات بلند ختم کرد، بعد دست را به صورتش کشید و شروع کرد زیر لب چیزی را زمزمه کردن که همه ما مطمئن بودیم هیچی به غیراز پیس پیس نمی گه...
باور کنید به 2 ثانیه نکشید که تمام مردم صف کشیده بودند و برای رسیدن به در همدیگرو هل می دادند و حتی به هم بدوبیراه می گفتند بدون اینکه فکر کنند چند تا کوچه آن طرف تر حرم امام رضا با آن همه عظمت وجود داره و لزومی نداره به خاطر این در که اصلاً معلوم نیست چرا ناگهانی مقدس شده با هم دعوا کنند...
این یک فاجعه است که یه آدم شوخ و زیرک بتونه انقدر راحت دیگران را مضحکه کنه و این دیگران اصلاً متوجه این تمسخر نباشند، فقط تقلید کردن را یاد گرفته باشند؛ تقلید مطلق بدون کمی زحمت فکر کردن. کسانی که هیچ وقت علامت سؤال تو ذهنشون پیدا نمی شه و هیچ تلاشی برای پیشرفت نمی کنند.
حالا قضاوت با خود شما که چقدر ارحت می شه چنین مردمی را سرگرم کارهایی کرد که هیچ پایه و اساسی نداره و هر روز برای آنها مقدسات جدیدی اختراع کرد!!!
حتی می تونی خودت را یک آدم مقدس و خدایی معرفی کنی و همه باورت کنند(اون وقت نونت تو روغنه)!!!
حرف من این است:
قطره ها باید آگاه شوند
که به هم کوشی بی شک
می توان بر جهت تقدیر فایق شد.
بی گمان ناآگاهی است
آنچه آسان جو را وا می دارد
که سراشیبی را نام بگذارد تقدیر
و مقدر را
چیزی پندارد
که نمی یابد تغییر...
احمد شاملو
اجازه بدید از اول تعریف کنم: تو کوچه پس کوچه های اطراف حرم امام رضا قدم می زدیم. به کوچه قدیمی و باریکی رسیدیم که خیلی خلوت و بی سرو صدا بود. چند متر جلوتر در چوبی و قدیمی ای وجود داشت که مطمئناً 7-8 سال بود حتی باز هم نشده بود، پوسیده و پر از خاک. یکی از همسفرها که به آدم خوشگذرون و خوش مشربی معروفه بهمون گفت می خواد یه کار خاطره انگیز انجام بده. همه ما رو سر جامون نگه داشت و به سمت در رفت. دستش را به در گذاشت، یک صلوات بلند ختم کرد، بعد دست را به صورتش کشید و شروع کرد زیر لب چیزی را زمزمه کردن که همه ما مطمئن بودیم هیچی به غیراز پیس پیس نمی گه...
باور کنید به 2 ثانیه نکشید که تمام مردم صف کشیده بودند و برای رسیدن به در همدیگرو هل می دادند و حتی به هم بدوبیراه می گفتند بدون اینکه فکر کنند چند تا کوچه آن طرف تر حرم امام رضا با آن همه عظمت وجود داره و لزومی نداره به خاطر این در که اصلاً معلوم نیست چرا ناگهانی مقدس شده با هم دعوا کنند...
این یک فاجعه است که یه آدم شوخ و زیرک بتونه انقدر راحت دیگران را مضحکه کنه و این دیگران اصلاً متوجه این تمسخر نباشند، فقط تقلید کردن را یاد گرفته باشند؛ تقلید مطلق بدون کمی زحمت فکر کردن. کسانی که هیچ وقت علامت سؤال تو ذهنشون پیدا نمی شه و هیچ تلاشی برای پیشرفت نمی کنند.
حالا قضاوت با خود شما که چقدر ارحت می شه چنین مردمی را سرگرم کارهایی کرد که هیچ پایه و اساسی نداره و هر روز برای آنها مقدسات جدیدی اختراع کرد!!!
حتی می تونی خودت را یک آدم مقدس و خدایی معرفی کنی و همه باورت کنند(اون وقت نونت تو روغنه)!!!
حرف من این است:
قطره ها باید آگاه شوند
که به هم کوشی بی شک
می توان بر جهت تقدیر فایق شد.
بی گمان ناآگاهی است
آنچه آسان جو را وا می دارد
که سراشیبی را نام بگذارد تقدیر
و مقدر را
چیزی پندارد
که نمی یابد تغییر...
احمد شاملو