Wednesday, October 18, 2006

این هم راهی برای رسیدن به ثواب!

1: ای بابا چرا راننده نمیاد؟ مردیم از گرما. سه ساعته نشستیم. فکر می کنه مردم معطلشن!
2 : آره والا. معلوم نیست پول می گیرن چی کار کنن!؟ فقط بلدن ما رو تو این گرما نگه دارن.
1: بهشون هم اگر حرف بزنی انقدر بی چشم و رواند که حساب نداره!
2: آره من دیروز با یکیشون حرفم شد، انقدر بی ادب بود که حد نداشت. البته بیچارش می کنم؛این طوری که نمی شه اصلاً انگار نه انگار که ما چی کاره ایم و اونا چی کارن!!؟
1: شما شاغلید؟
2: بله تو دبیرستان معلم معارفم.
1: به! چه عالی! شماهایید که باید این جوونها رو با خدا آشنا کنید. الآن که واقعاً وضع افتضاح شده. آدم نمی تونه تو قیافه جوونها نگاه کنه!اصلاً انگار نه انگار که دین و مذهب دارند یا خدایی هست که باید ازش بترسن!
2: ای بابا! خواهر دوره ایمان تموم شده. شما نمی دونید ما تو این مدرسه چیا می بینیم!!دیروز یکی از شاگردهای پیش دانشگاهیمو تو خیابون با یه پسر دیدم. باور کنید من به جای اون داشتم از خجالت آب می شدم! آدم نمی دونه چی باید بگه...شما چطور شاغلید؟
3: خانوم ها بلیطهارو دست به دست بدن جلو.
2: چه عجب ! بالاخره اومد.
1: آره... من خونه دارم. یعنی راستش خونه نشین شدم وگرنه قبلاً کار می کردم.
2: چرا خونه نشین؟کارتون چی بود؟
1: تو بیماستان کار می کردم. بعد از جنگ هم پرستارم اما پرستار تو خونه برای آقامون.
2: خدا بد نده... شوهرتون جنگی بود؟
1: موقع جنگ رفت جبهه. از جنگ به بعد زندگیم زیر و رو شد. شیمیایی شد. تو این دو ماه اخیرهم حالش خیلی بدتر شده. بردیمش بیمارستان.دیگه امیدی بهش نیست.روز به روز بیشتر آب میشه،تکون هم نمی تونه بخوره،پوستش خشک شده،انگار یک قطره آب هم تو بدنش نیست. موقع نفس کشیدن هم تمام ریه اش خس خس می کنه...
2: اجازه بدین بهتون دستمال بدم... بفرمایین... فقط می تونم بگم اگر آدمهای خدایی و با شهامتی مثل شوهر شما نبودن ما الآن نمی تونستیم انقدر آزاد کنار هم بشینیم و حرف بزنیم؛باید دین و ایمونمون رو زیر پا له می کردیم و به حرف آمریکایی های خدا نشناس گوش می کردیم.
1: ممنون. ببخشید دست خودم نیست،حالم اصلاً خوش نیست،سریع گریه می کنم.
2: اختیار دارین! این چه حرفیه! ولی خدا دوستون داره که چنین شوهری نسیبتون شده. یه شوهر که تو این چند وقت کنارش بودن هم عین ثوابه...
1: والا من که نه روحیه دارم نه از جسمم چیزی مونده. جوونی هاش خیلی خوش بر و رو و درشت بود اما الآن از یه پسر یازده ساله هم ضعیف تره.
2: ولی خواهر نگهداری این شوهر بهشت رو بهتون واجب کرده. من که خیلی دوست داشتم که شوهری مثل شوهر شما داشتم تا از وجودش ثوابی میبردم. همین ثوابی که براتون نوشته شده عین آرامشه...
1: آخه نبودنش خیلی بدتره من میمونم و اون دو تا بچه.
2: خدا حفظشون کنه ولی به جاش خودتون و دو تا بچه هاتون همیشه تو نظر خدا هستین. والا من که خیلی طالب بودم موقع جنگ زن همچین آدمی بشم. ثوابش...
1: نگید تو رو خدا! نمی دونین چقدر سخته!
2:خب همین سختی باعث ثواب می شه.شما ثواب بغل دستتونه و زندگی کردنتون یعنی ثواب بردن اما من باید برای رسیدن به ثواب همیشه عبادت کنم و مواظب باشم دست از پا خطا نکنم.نا شکری نکنین! بی انصافیه...!
1: شما نمی دونین چه عذابیه. آواز دهل از دور خوش است!
2: نه والا! من هم می فهمم؛ آخه خدمت به چنین آدمی نعمته لذت هم داره. مثلاً من-البته ناشکری نمی کنم- شوهرم مدیر عامل یه شرکته با 4 تا بچه که هر کدوم کار خودشون رو می کنن.از صبح تا شب هم شوهرم تو اون شرکته که راستشو بخواین اصلاً نمی دونم چی کار می کنه!! وقتی هم میرسه خونه شام می خوره ، نماز و قرآن بعد هم خواب. هیچ وقت با هم نیستیم. هر وقت هوس کنه باهام مهربون می شه...که اون هم معلوم نیست چی شده؟!
1: با اجازتون من این ایسگاه پیاده میشم.ایشالله همیشه سالم باشین. خدانگهدار.
2: خواهش می کنم . ولی ناشکری نکنین،شما جاتون تو بهشته. خدا به همراهتون.

تا حالا شده برای رسیدن به ثواب دلتون بخواد کسی بمیره؟ یا حتی تو چنین شرایطی برای طرف مقابل آرزوی صبر یا شفا نکنید؟!!!



Thursday, October 12, 2006

آنومی در تاکسی

یه پراید سیاه رنگ برای تمام مسافرهای کنار خیابان چراغ می زد وقتی به من رسید اشاره به خیابانی کرد که مقصدم بود. سوار شدم راننده یه پسر حدوداً 25 ساله بود با تیپی که امروزی بود وموهایی که تا روی شونه هاش ریخته بود. داخل ماشین هم صندلی ها با چرم قرمز و مشکی روکش شده بود و یه سی دی داخل ضبط صدای شهیار قنبری رو پخش می کرد؛خواننده و ترانه سرایی که مدتهاست در لس آنجلس سنگ سیاست به سینه می زنه و اشعاری بدون فعل برای اعتراض به سیاست ایران می نویسه. خلاصه چند قدم جلوتر دو تا مسافر دیگه هم سوار شدند که هیچ دقتی بهشون نکردم تا اینکه حس کردم صدای سینه زنی و نوحه خوونی شدیدی از اطراف میاد. به ماشین های دور و بر نگاه کردم اما صدا از آنها نبود تا اینکه مسافر بغلی از جیب پیراهنش گوشی 6600 نوکیا درآورد ،تازه متوجه شدم صدای زنگ تلفن ایشون بوده و بعد با صدای بلند شروع به صحبت با موبایل کرد:سلام حاجی،مخلصیم...نماز روزه هاتون قبول...
و با این صحبت ها صدای ضبط بلند تر می شد و دوست مؤمنمون هم صدای خودش رو رساتر می کرد:...بله حاجی من فکر کردم پرچم امام حسین هم بزنیم اما تو مسجد هیشکی نباید بهش دست بزنه می دونی که حاجی... و باز صدای بلندتر شهیار قنبری.
قیافه دوست مؤمن نظرم رو جلب کرداو هم حدوداً 25 ساله،موهایی خیلی کوتاه و ریش هایی خیلی بلند که مطمئناًمدتها بود حتی دست هم نخورده بود! یک پیراهن نخی کرم رنگ که نامرتب و چروک روی شلوار سیاهی قرار گرفته بود که از اتو برق افتاده بود و یک انگشتر عقیق بزرگ به دست راست درست برعکس دستبند چرمی پهنی که راننده به دست چپ داشت.
صدای شهیار قنبری با حاجی حاجی گفتن حال و هوای جالب و یه کم مسخره ای به تاکسی داده بود. هیچ وقت تو فضای انقدر کوچیک یه همچین تضاد بزرگی ندیده بودم و این تضاد وقتی بیشتر خودش رو نشون می داد که آینه جلوی ماشین پل ارتباطی دو تا دوست 25 ساله شد ه بود که هی چشم به چشم هم بدوزند و به هم با کینه نگاه کنند. کینه ای که نه پرچم امام حسین می شناخت و نه صدای شهیار قنبری...!


انسان... این شقاوت دادگر!این متعجب ِ اعجاب انگیز!
انسان... این سلطان ِ بزرگترین عشق و عظیم ترین انزوا!
انسان... این شهریار ِ بزرگ که در آغوش ِ حرم ِ اسرار ِ خویش آرام
یافته است و با عظمت ِ عصیا نی ِ خود به راز ِ طبیعت و پنهان گاه ِ
خدایان ِ خویش پهلو می زند
!
احمد شاملو