<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-22834876</atom:id><lastBuildDate>Sat, 21 Feb 2009 11:21:36 +0000</lastBuildDate><title>سوفار</title><description>نوشته‌های پریسا مظلومی</description><link>http://soofaar.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Parisa)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>21</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-116248865554820303</guid><pubDate>Thu, 02 Nov 2006 17:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-02T21:00:55.646+03:30</atom:updated><title></title><description>امشب دلم آرزوی تو دارد.&lt;br /&gt;نجوا کنان و بی آرام،خوش با خدایش،&lt;br /&gt;می نالد و گفت و گوی تو دارد.&lt;br /&gt;-تو آنچه درخواب بینند&lt;br /&gt;پوشیده در پرده های خیال آفرینند.&lt;br /&gt;تو آنچه در قصه خوانند. &lt;br /&gt;تو آنچه بی اختیارند پیشش،&lt;br /&gt;خواهند و نامش ندانند-&lt;br /&gt;امشب دلم آرزوی تو دارد...&lt;br /&gt;م.امید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هم از آخرین سوفار!&lt;br /&gt;دیگه نمی نویسم...&lt;br /&gt;دوستتون دارم!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-116248865554820303?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/11/blog-post_02.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-116240169656698099</guid><pubDate>Wed, 01 Nov 2006 17:14:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-01T20:51:36.590+03:30</atom:updated><title>خیره به ترس</title><description>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فقط به تکه خاکستری دیوار نگاه می کرد. خیره شده بود تا رنگ خاکستری رو فراموش نکنه. حس می کرد با نگاه به این رنگ می تونه به این بی تفاوتی ادامه بده. همه اسم این خیره شدن رو عقل و منطق گذاشته بودند و یا به این بی تفاوتی ظاهری آرامش و متانت می&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;گفتند؛ اما همین طور که خیره بود و خسته از چشمهایی که حتی اجازه پلک زدن نداشتند به رنگهای دیگری هم فکر می کرد... ناخودآگاه یادش می آمد که قبل از رنگ خاکستری، دیوار اتاق رنگ آبی داشت و حالا یک نفر از اول دیوار شروع کرده بود و داشت رنگ قرمز تندی به دیوار می زد و لحظه به لحظه به نقطه خیره شده نزدیک تر می شد. حالا فقط چند لحظه مونده بود تا آخرین لکه خاکستری هم به قرمز تبدیل بشه... و او از همین قرمزی می ترسید که مبادا با دیدن قرمز هم مجبور باشه عکس العمل خاکستری نشون بده!!!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;&lt;em&gt;سر را به تازیانه او خم نمی کنم&lt;br /&gt;افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم&lt;br /&gt;زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تازیانه های گرانبار جانگداز&lt;br /&gt;پندارد آن روح مرا رام کرده است&lt;br /&gt;جان سختی ام نگر،که فریبم نداده است&lt;br /&gt;این بندگی، که زندگی اش نام کرده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی&lt;br /&gt;جز زهر غم نریخت شرابی به جام من&lt;br /&gt;گر من به تنگنای ملال آور حیات&lt;br /&gt;آسوده یک نفس زده باشم حرام من!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب&lt;br /&gt;می پوشم از کرشمه هستی نگاه را&lt;br /&gt;هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک&lt;br /&gt;تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای سرنوشت،از تو کجا می توان گریخت؟&lt;br /&gt;من راه آشیان خود از یاد برده ام&lt;br /&gt;یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن&lt;br /&gt;با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا&lt;br /&gt;زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز&lt;br /&gt;شادم از این شکنجه،خدا را،مکن دریغ&lt;br /&gt;روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای سرنوشت!هستی من در نبرد توست&lt;br /&gt;بر من ببخش زندگی جاودانه را!&lt;br /&gt;منشین که دست مرگ ز بندم رها کند&lt;br /&gt;محکم بزن به شانه من تازیانه را!&lt;/em&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3333ff;"&gt;فریدون مشیری&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-116240169656698099?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-116118304863648410</guid><pubDate>Wed, 18 Oct 2006 14:39:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-18T18:20:48.663+03:30</atom:updated><title>این هم راهی برای رسیدن به ثواب!</title><description>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;1:&lt;/em&gt;&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;ای بابا چرا راننده نمیاد؟ مردیم از گرما. سه ساعته نشستیم. فکر می کنه مردم معطلشن!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;2 : آره والا. معلوم نیست پول می گیرن چی کار کنن!؟ فقط بلدن ما رو تو این گرما نگه دارن.&lt;br /&gt;1: بهشون هم اگر حرف بزنی انقدر بی چشم و رواند که حساب نداره!&lt;br /&gt;2: آره من دیروز با یکیشون حرفم شد، انقدر بی ادب بود که حد نداشت. البته بیچارش می کنم؛این طوری که نمی شه اصلاً انگار نه انگار که ما چی کاره ایم و اونا چی کارن!!؟&lt;br /&gt;1: شما شاغلید؟&lt;br /&gt;2: بله تو دبیرستان معلم معارفم.&lt;br /&gt;1: به! چه عالی! شماهایید که باید این جوونها رو با خدا آشنا کنید. الآن که واقعاً وضع افتضاح شده. آدم نمی تونه تو قیافه جوونها نگاه کنه!اصلاً انگار نه انگار که دین و مذهب دارند یا خدایی هست که باید ازش بترسن!&lt;br /&gt;2: ای بابا! خواهر دوره ایمان تموم شده. شما نمی دونید ما تو این مدرسه چیا می بینیم!!دیروز یکی از شاگردهای پیش دانشگاهیمو تو خیابون با یه پسر دیدم. باور کنید من به جای اون داشتم از خجالت آب می  شدم! آدم نمی دونه چی باید بگه...شما چطور شاغلید؟&lt;br /&gt;3: خانوم ها بلیطهارو دست به دست بدن جلو.&lt;br /&gt;2: چه عجب ! بالاخره اومد.&lt;br /&gt;1: آره... من خونه دارم. یعنی راستش خونه نشین شدم وگرنه قبلاً کار می کردم.&lt;br /&gt;2: چرا خونه نشین؟کارتون چی بود؟&lt;br /&gt;1: تو بیماستان کار می کردم. بعد از جنگ هم پرستارم اما پرستار تو خونه برای آقامون.&lt;br /&gt;2: خدا بد نده... شوهرتون جنگی بود؟&lt;br /&gt;1: موقع جنگ رفت جبهه. از جنگ به بعد زندگیم زیر و رو شد. شیمیایی شد. تو این دو ماه اخیرهم حالش خیلی بدتر شده. بردیمش بیمارستان.دیگه امیدی بهش نیست.روز به روز بیشتر آب میشه،تکون هم نمی تونه بخوره،پوستش خشک شده،انگار یک قطره آب هم تو بدنش نیست. موقع نفس کشیدن هم تمام ریه اش خس خس می کنه...&lt;br /&gt;2: اجازه بدین بهتون دستمال بدم... بفرمایین... فقط می تونم بگم اگر آدمهای خدایی و با شهامتی مثل شوهر شما نبودن ما الآن نمی تونستیم انقدر آزاد کنار هم بشینیم و حرف بزنیم؛باید دین و ایمونمون رو زیر پا له می کردیم و به حرف آمریکایی های خدا نشناس گوش می کردیم.&lt;br /&gt;1: ممنون. ببخشید دست خودم نیست،حالم اصلاً خوش نیست،سریع گریه می کنم.&lt;br /&gt;2: اختیار دارین! این چه حرفیه! ولی خدا دوستون داره که چنین شوهری نسیبتون شده. یه شوهر که تو این چند وقت کنارش بودن هم عین ثوابه...&lt;br /&gt;1: والا من که نه روحیه دارم نه از جسمم چیزی مونده. جوونی هاش خیلی خوش بر و رو و درشت بود اما الآن از یه پسر یازده ساله هم ضعیف تره.&lt;br /&gt;2: ولی خواهر نگهداری این شوهر بهشت رو بهتون واجب کرده. من که خیلی دوست داشتم که شوهری مثل شوهر شما داشتم تا از وجودش ثوابی میبردم. همین ثوابی که براتون نوشته شده عین آرامشه...&lt;br /&gt;1: آخه نبودنش خیلی بدتره من میمونم و اون دو تا بچه.&lt;br /&gt;2: خدا حفظشون کنه ولی به جاش خودتون و دو تا بچه هاتون همیشه تو نظر خدا هستین. والا من که خیلی طالب بودم موقع جنگ زن همچین آدمی بشم. ثوابش...&lt;br /&gt;1: نگید تو رو خدا! نمی دونین چقدر سخته!&lt;br /&gt;2:خب همین سختی باعث ثواب می شه.شما ثواب بغل دستتونه و زندگی کردنتون یعنی ثواب بردن اما من باید برای رسیدن به ثواب همیشه عبادت کنم و مواظب باشم دست از پا خطا نکنم.نا شکری نکنین! بی انصافیه...!&lt;br /&gt;1: شما نمی دونین چه عذابیه. آواز دهل از دور خوش است!&lt;br /&gt;2: نه والا! من هم می فهمم؛ آخه خدمت به چنین آدمی نعمته لذت هم داره. مثلاً من-البته ناشکری نمی کنم- شوهرم مدیر عامل یه شرکته با 4 تا بچه که هر کدوم کار خودشون رو می کنن.از صبح تا شب هم شوهرم تو اون شرکته که راستشو بخواین اصلاً نمی دونم چی کار می کنه!! وقتی هم میرسه خونه شام می خوره ، نماز و قرآن بعد هم خواب. هیچ وقت با هم نیستیم. هر وقت هوس کنه باهام مهربون می شه...که اون هم معلوم نیست چی شده؟!&lt;br /&gt;1: با اجازتون من این ایسگاه پیاده میشم.ایشالله همیشه سالم باشین. خدانگهدار.&lt;br /&gt;2: خواهش می کنم . ولی ناشکری نکنین،شما جاتون تو بهشته. خدا به همراهتون.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;تا حالا شده برای رسیدن به ثواب دلتون بخواد کسی بمیره؟ یا حتی تو چنین شرایطی برای طرف مقابل آرزوی صبر یا&lt;/em&gt; &lt;em&gt;شفا نکنید؟!!!&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-116118304863648410?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/10/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-116067672800056333</guid><pubDate>Thu, 12 Oct 2006 18:00:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-12T21:42:09.793+03:30</atom:updated><title>آنومی در تاکسی</title><description>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یه پراید سیاه رنگ برای تمام مسافرهای کنار خیابان چراغ می زد وقتی به من رسید اشاره به خیابانی کرد که مقصدم بود. سوار شدم راننده یه پسر حدوداً 25 ساله بود با تیپی که امروزی بود وموهایی که تا روی شونه هاش ریخته بود. داخل ماشین هم صندلی ها با چرم قرمز و مشکی روکش شده بود و یه سی دی داخل ضبط صدای شهیار قنبری رو پخش می کرد؛خواننده و ترانه سرایی که مدتهاست در لس آنجلس سنگ سیاست به سینه می زنه و اشعاری بدون فعل برای اعتراض به سیاست ایران می نویسه. خلاصه چند قدم جلوتر دو تا مسافر دیگه هم سوار شدند که هیچ دقتی بهشون نکردم تا اینکه حس کردم صدای سینه زنی و نوحه خوونی شدیدی از اطراف میاد. به ماشین های دور و بر نگاه کردم اما صدا از آنها نبود تا اینکه مسافر بغلی از جیب پیراهنش گوشی 6600 نوکیا درآورد ،تازه متوجه شدم صدای زنگ تلفن ایشون بوده و بعد با صدای بلند شروع به صحبت با موبایل کرد:سلام حاجی،مخلصیم...نماز روزه هاتون قبول...&lt;br /&gt;و با این صحبت ها صدای ضبط بلند تر می شد و دوست مؤمنمون هم صدای خودش رو رساتر می کرد:...بله حاجی من فکر کردم پرچم امام حسین هم بزنیم اما تو مسجد هیشکی نباید بهش دست بزنه می دونی که حاجی... و باز صدای بلندتر شهیار قنبری.&lt;br /&gt;قیافه دوست مؤمن نظرم رو جلب کرداو هم حدوداً 25 ساله،موهایی خیلی کوتاه و ریش هایی خیلی بلند که مطمئناًمدتها بود حتی دست هم نخورده بود! یک پیراهن نخی کرم رنگ که نامرتب و چروک روی شلوار سیاهی قرار گرفته بود که از اتو برق افتاده بود و یک انگشتر عقیق بزرگ به دست راست درست برعکس دستبند چرمی پهنی که راننده به دست چپ داشت.&lt;br /&gt;صدای شهیار قنبری با حاجی حاجی گفتن حال و هوای جالب و یه کم مسخره ای به تاکسی داده بود. هیچ وقت تو فضای انقدر کوچیک یه همچین تضاد بزرگی ندیده بودم و این تضاد وقتی بیشتر خودش رو نشون می داد که آینه جلوی ماشین پل ارتباطی دو تا دوست 25 ساله شد ه بود که هی چشم به چشم هم بدوزند و به هم با کینه نگاه کنند. کینه ای که نه پرچم امام حسین می شناخت و نه صدای شهیار قنبری...!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;انسان... این شقاوت دادگر!این متعجب ِ اعجاب انگیز!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;em&gt;انسان... این سلطان ِ بزرگترین عشق و عظیم ترین انزوا!&lt;br /&gt;انسان... این شهریار ِ بزرگ که در آغوش ِ حرم ِ اسرار ِ خویش آرام&lt;br /&gt;          یافته است و با عظمت ِ عصیا نی ِ خود به راز ِ طبیعت و پنهان گاه ِ&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;          &lt;em&gt;خدایان ِ خویش پهلو می زند&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;em&gt;!&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;احمد شاملو&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-116067672800056333?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-115860681938949475</guid><pubDate>Mon, 18 Sep 2006 19:09:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-18T22:43:39.403+03:30</atom:updated><title>ادامه...</title><description>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;راستش دوست عزیز غریبه نام بحث را خیلی گسترده کردند. از صمد تا شیوه های استفاده از مذهب. من هم بر حسب علاقه شخصی بحث مذهب را ادامه میدهم.&lt;br /&gt;اشاره درستی به استفاده های متفاوت از دین توسط دوستمون شده(در نظرها). اما دو گروه عمده جامعه کنونی ما شامل افراد مؤمن و معتقدی است که با اعتقاد به خدا و دین او به زندگیشان ادامه می دهند و بر حسب میزان اعتقادات دست به انجام کارهای مختلف می زنند و اما گروه دوم گروهی اند که با استفاده از دین اعتقادات مردم را تحت تأثیر قرار می دهند و از دین به عنوان ابزاری برای حفظ و گسترش قدرت استفاده می کنند.&lt;br /&gt;از هر قشر و فرهنگی افرادی در گروه دوم قرار دارند...&lt;br /&gt;شاید نمونه بارز این مسئله وارد شدن خرافات بیش از اندازه در دین باشد(به دست همین افراد). خرافاتی که مردم را بیشتر به نیروهای ماورایی و آسمانی متکی کرده و بسیاری از افراد داشتن بزرگترین نعمت خداوند یعنی عقل را فراموش کردند.&lt;br /&gt;زیاد شدن بی سابقه امامزاده هاو مساجد با سرعتی باور نکردنی نمونه همین خرافات است. که حتی تمام زیبا ییها و طبیعت یک روستای بکر را از بین می برد،به این دلیل که حتی به معماری زیبای مسجد دیگر توجه نمی شود و فقط با چند ورق آلومینیوم مسجدی به رنگ نقره ای و طلایی بر پا می شود و حتی چند روز هم نمی گذرد که درختهای اطراف هم پر از تکه پارچه های گره خورده می شوند. تمام این اتفاقات در حالی می افتد که دین اسلام تأکید بسیاری بر عقل دارد.&lt;br /&gt;(البته نباید گروهی را فراموش کرد که به همین دلایل از دین فراری شده اند و حتی وجود خدا را هم انکار می کنند و یا مدتهاست خدا را فراموش کرده اند!!!)  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مذهب هر کس شیوه زندگی اوست ...&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-115860681938949475?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/09/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-115757571284175558</guid><pubDate>Wed, 06 Sep 2006 20:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-07T00:18:32.923+03:30</atom:updated><title>به نام خردمندان</title><description>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امشب خیلی دوستانه و بداهه می نویسم وبرای دوست عزیزی می نویسم که نظر زیبایی برای نوشته قبلی من گذاشتند و البته خودشون رو معرفی نکردند تا افتخار آشنایی باهاشون رو بیشتر پیدا کنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خیلی خوشحال شدم و آرامش گرفتم وقتی که دیدم کسی بدون هیچ غرضی منظور اصلی من رو از نوشتم متوجه شدند. اشاره ظریف ایشون به صمد بهرنگی باعث لبخندی شد که مدتها بود شیرینی اون رو مزه نکرده بودم.در واقع صمد دوست دوران راهنمایی من بود. دوستی که بهم یاد داد فکر کنم، اشک بریزم و از ته دل بخندم . دوستی که سر گذشتش زندگی کردن و انسان بودن رو بهم آموخت و البته هیچ وقت فرقه وحزب صمد اهمیتی برای من نداشت چون بیشتر از اسمی که روش بود تلاش می کرد و همشیه به دنبال خرد بود و خردمند بودن مخصوص جریان خاصی نیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به قول دوستمون نباید صمد و صمدها رو فراموش کرد. اما چیزی که همیشه من رو به فکر وا میداره اینه که مذهب ریشه دارترین رکن اعتقادات یک ایرانیه (مثل خودم) و بسیار زیبا و آرامش بخشه و هیچ وقت نمی شه مذهب رو از زندگی این مردم پاک کرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مشکل من و شاید خیلی های دیگه همین جاست این که این مذهب یاد گرفته نمی شه بلکه تزریق می شه. شاید جایی برای یادگیری وجود نداره و شاید همت یاد گرفتن. دیگه مردم حوصله کندوکاو معانی رو ندارند...(البته از روشنفکران کنونی ایران نمیشه انتظار داشت که این شرایط رو بهتر کنند. چون اکثرشون مقلدند و از اصل فرهنگ دور شدند.دنبال جریاناتی رو گرفتند که در ایران راه به جایی نمی بره مگر گمراهی بیشتر. (&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من متعلق به هیچ فرقه و اندیشه ای نیستم مگر اندیشه ای که خودم بهش رسیدم و باهاش زندگی می کنم و با راه و روش خودم به آرامش و خدا میرسم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;ولیکن من برای خود، خدای دیگری دارم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;م.امید&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-115757571284175558?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-115686283742401438</guid><pubDate>Tue, 29 Aug 2006 14:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-08-29T18:17:17.776+03:30</atom:updated><title>فکر و فریب</title><description>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همه از ته دل می خندیدند، من هم با دیگران می خندیدم اما خندم مثل بقیه نبود؛ شاید خندم یه کم تلخ بود، تلخی خندم به خاطر سادگی کسانی بود که خیلی راحت می شد با عقایدشان بازی کرد؛ عقایدی که مذهب بنیاد آن را تشکیل می داد. اما این مذهب فقط رخنه کرده بود و هیچ کس حاضر نبود به عقیدش و به کاری که می کنه فکر کنه...&lt;br /&gt;اجازه بدید از اول تعریف کنم: تو کوچه پس کوچه های اطراف حرم امام رضا قدم می زدیم. به کوچه قدیمی و باریکی رسیدیم که خیلی خلوت و بی سرو صدا بود. چند متر جلوتر در چوبی و قدیمی ای وجود داشت که مطمئناً 7-8 سال بود حتی باز هم نشده بود، پوسیده و پر از خاک. یکی از همسفرها که به آدم خوشگذرون و خوش مشربی معروفه بهمون گفت می خواد یه کار خاطره انگیز انجام بده. همه ما رو سر جامون نگه داشت و به سمت در رفت. دستش را به در گذاشت، یک صلوات بلند ختم کرد، بعد دست را به صورتش کشید و شروع کرد زیر لب چیزی را زمزمه کردن که همه ما مطمئن بودیم هیچی به غیراز پیس پیس نمی گه...&lt;br /&gt;باور کنید به 2 ثانیه نکشید که تمام مردم صف کشیده بودند و برای رسیدن به در همدیگرو هل می دادند و حتی به هم بدوبیراه می گفتند بدون اینکه فکر کنند چند تا کوچه آن طرف تر حرم امام رضا با آن همه عظمت وجود داره و لزومی نداره به خاطر این در که اصلاً معلوم نیست چرا ناگهانی مقدس شده با هم دعوا کنند...&lt;br /&gt;این یک فاجعه است که یه آدم شوخ و زیرک بتونه انقدر راحت دیگران را مضحکه کنه و این دیگران اصلاً متوجه این تمسخر نباشند، فقط تقلید کردن را یاد گرفته باشند؛ تقلید مطلق بدون کمی زحمت فکر کردن. کسانی که هیچ وقت علامت سؤال تو ذهنشون پیدا نمی شه و هیچ تلاشی برای پیشرفت نمی کنند.&lt;br /&gt;حالا قضاوت با خود شما که چقدر ارحت می شه چنین مردمی را سرگرم کارهایی کرد که هیچ پایه و اساسی نداره و هر روز برای آنها مقدسات جدیدی اختراع کرد!!!&lt;br /&gt;حتی می تونی خودت را یک آدم مقدس و خدایی معرفی کنی و همه باورت کنند(اون وقت نونت تو روغنه&lt;/span&gt;)!!!&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;حرف من این است:&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;قطره ها باید آگاه شوند&lt;br /&gt;که به هم کوشی بی شک&lt;br /&gt;می توان بر جهت تقدیر فایق شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی گمان ناآگاهی است&lt;br /&gt;آنچه آسان جو را وا می دارد&lt;br /&gt;که سراشیبی را نام بگذارد تقدیر&lt;br /&gt;و مقدر را&lt;br /&gt;چیزی پندارد&lt;br /&gt;که نمی یابد تغییر...&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;احمد شاملو&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-115686283742401438?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/08/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-115609907812002312</guid><pubDate>Sun, 20 Aug 2006 18:27:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-08-20T22:07:58.136+03:30</atom:updated><title>جرئت خودشناسی</title><description>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در چند سال اخیر انواع و اقسام کلاسها و کتابهای خودشناسی بازار داغی پیدا کرده و البته خودم هم از طرفدارهای خودشناسی بودم و هستم، روی این زمینه هم خیلی کار کردم... اما همیشه برای خود شناسی از وسط کار شروع می کنند(به نظر من)؛ یعنی از فکر کردن در مورد توانایی ها و دسته بندی آنها به مثبت و منفی از نظر خود فرد. اما خود شناسی فقط فهمیدن و کنترل احساسات و توانایی ها و استفاده مناسب از آنها نیست.&lt;br /&gt;برای شناخت اینکه واقعاً کی هستیم؟ و چه کارهایی میتونیم انجام بدیم؟ اول باید سراغ شناسنامه ها بریم: کجا متولد شدیم؟، چه مذهب و آیینی برای ما نوشته شده؟، چه سالی متولد شدیم؟ و حتی به اسممون فکر کنیم...&lt;br /&gt;و بعد به خانواده ای که در آن متولد شدیم و رشد پیدا کردیم نگاه کنیم، به محله و شهری که در آن زندگی می کنیم، اینکه از چه قوانینی در کشورمون تبعیت می کنیم و... .&lt;br /&gt;که البته رسیدگی به همه این مطالب روزها وقت می خواد و چند روزی باید عمیقاً فکر کرد(شاید پیش پا افتاده باشه اما در عمل کار خیلی سختیه!).&lt;br /&gt;و حالا به ساده ترین قضاوت در مورد خودمون می رسیم، که تا رسیدن به این قضاوت هیچ بعید نیست که هر فردی دچار شک و تردید بشه. شک به اینکه آیا واقعاً از این هویت نسبتاً اجباری راضی هست یا نه؟!! و اگر می تونست خانواده، محله، شهر و کشورش را خودش انتخاب کنه همین شرایط را انتخاب می کرد؟!! هر فردی میتونه به تمام شرایط شک کنه. اینکه چه چیزهایی را واقعاً کسب کرده و یاد گرفته و چه چیزهایی را با چشم بسته فقط تقلید کرده...حالا او خودش تصمیم می گیره که باید از این به بعد شرایط را چه جوری بسازه و ادامه بده!&lt;br /&gt;اگر کسی از شرایطش راضی باشه تازه می تونه به توانایی هاش فکر کنه و آنها را پرورش بده و اگر کسی ناراضی باشه  انقدر باید روی شرایطش تمرکز کنه تا آنها را هضم کنه و بعد یک پله بالاتر بره...خود شناسی خیلی پیچیده ست و با نوشتن و خواندن چند   صفحه امکان پذیر نیست. جرئت دست به یقه شدن با خود اولین شرط این راهه!!! ولی آشنایی با خود در نهایت زیبا ست و میشه با این آشنایی زیباتر زندگی کرد چون در این راه فردو هویت و فرهنگ و جامعه به هم گره می خورند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;مثل همیشه دوستتون دارم!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-115609907812002312?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/08/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-115541677248304752</guid><pubDate>Sat, 12 Aug 2006 20:44:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-08-13T00:36:12.500+03:30</atom:updated><title>زندگی شطرنجی</title><description>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یه قهوه تلخ خورد و چند لحظه ای چمشهاشو بست. سرش سنگینی می کرد. پلکهاش یسته می شدو سر گیجه عجیبی داشت. هر چقدر به جملات روی کاغذ نگاه می کرد، هیچی نمی تونست بخوونه. کلمات معنای خودشونو از دست داده بودند. آوای حروف رو فراموش کرده بود. با قلم غریبه بود و دستهاش حرکتی نداشت. آخرین قطره قهوه ره خوردو دفتر رو بست. رو به صفحه شطرنجی کرد که تمام مهره ها با نظم خاصی کنار هم ایستاده بودند و خیره به صف رقیب نگاه می کردند. ساعتها بود مهره های سیاه و سفید جاوی هم دیگه قد علم کرده بودند، به هم زل زده بودند و لحظه ای از هم غافل نمی شدند. به این فکر میکرد که زندگی هم چیزی جدای از شطرنج نیست باید زیرکانه اطرافتو زیر نظر بگیری، با کوچکترین اشتباه از صحنه حذف می شی! چقدر زجر آوره که نتونی به بقیه به چشم دوست نگاه کنی! و همیشه باید منتظر خنجری باشی که دوست و دشمن به بدنت فرو کنند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این بار قهوه تلخ هم به سنگینی سرش کمک نمی کرد، قهوه هم آرامش و ازش می گرفت...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;ببخشید نق زدم خیلی دلم پره!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;   &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-115541677248304752?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/08/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-115532230905011895</guid><pubDate>Fri, 11 Aug 2006 18:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-08-11T22:21:49.060+03:30</atom:updated><title>افق روشن</title><description>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام به همه خیلی دوست داشتم بعد از این مدت که می نویسم یه حرف جدید و زیبا داشته باشم. اما انقدر از اخبار روز خستم که مغزم توان بیان زیبایی ها رو نداره …&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حزب الله لبنان… سالروز بمباران هیروشیما… صهیونیستها… تا کی ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد&lt;br /&gt;و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت&lt;br /&gt;روزی که کمترین سرود بوسه است&lt;br /&gt;و هر انسان برای هر انسانی برادریست&lt;br /&gt;روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند&lt;br /&gt;قفل افسانه ایست&lt;br /&gt;و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است&lt;br /&gt;تا تو به خاطر آخرین حرف دنبل سخن نگردی&lt;br /&gt;روزی که آهنگ هر حرف زندگیست&lt;br /&gt;تا کمترین سرود بوسه باشد&lt;br /&gt;روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی&lt;br /&gt;و مهربانی با زیبایی یکسان شود&lt;br /&gt;روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...&lt;br /&gt;و من آن روز را انتظار می کشم&lt;br /&gt;حتی روزی که دیگر نباشم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;احمد شاملو&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-115532230905011895?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-114884725695707815</guid><pubDate>Sun, 28 May 2006 20:09:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-05-28T23:44:16.970+03:30</atom:updated><title>توضیح بیشتر</title><description>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مطلب امشب را برای دوست عزیزی می نویسم که برای نوشته من که در مورد بحث کردن و ریشه ها بود لطف کردند و نظر دادند. فکر می کنم که مطلبم مختصر بوده اما مفید نبوده. منظور من از آن نوشته در درجه اول احترام به دیگران در بحث کردن بود. البته وقتی بحث از ریشه ها کردم به هیچ عنوان مقصودم غرق شدن در گذشته و خفه شدن در آن نبود. من معتقدم که نباید فقط به حال&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;فکرکرد و شعارهای بی پایه و اساس داد. برای هر پیشرفتی باید به گذشته توجه کرد و تامل کرد که از چه به اینجا رسیده ایم ؟ باید برای درک مدرنیته کلاسیک را شناخت. برای شناخت سورئالیسم باید رئالیسم و تاریخ آن را مطالعه کرد. باید همیشه به یاد داشته باشیم که اگر سقراط  و اندیشه هایش نبود به تفکر امروز نمی رسیدیم . تمام کشورهای پیشرفته و به اصطلاح متمدن امروز با تکیه بر تاریخ و گذشته خود و شاید با مدرنیته کردن سنتهایشان به این مقام رسیده اند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; دوست عزیزی که خود را غریبه معرفی کردی مطمئنم که مرا می شناسی و با همین شناخت می دانی که آدم سنتی ای نیستم و همیشه به دنبال تغییرم اما این تغییر باعث نمی شود که فراموش کنم که بوده ام و چگونه به اینجا رسیده ام!!!&lt;br /&gt;برای من مثالی از نیچه زده اید به شما قول می دهم که هیچ کتابی را به اندازه چنین گفت زرتشت نخوا نده ام و بارها و بارها بر روی جملات آن فکر کرده ام. از شما خواهش می کنم فقط کمی روی اسم این کتاب تامل کنید، نیچه از نام زرتشت استفاده کرده؛ زرتشتی که متعلق به قرن ها پیش است. زرتشت هم یکی از همین ریشه هاست. پس حتی نیچه هم با تفکرات خاص خود به ریشه ها بی توجه نیست! از معروفتزین جمله نیچه می گویم، جمله ای که بسیاری از کسانی که ادعای روشنگری دارند و صرفاً می خواهند خود را در یک جامعه و حتی دنیا مطرح کنند از آن استفاده میکنند تا خود را به اشتباه روشنفکر بنامند و برای خود خونی رنگین تر از دیگران قائل شوند:"خدا مرد!" تا حالا فکر کردید که چرا خدا مرد... خدا هیچ گاه نمی میرد مگر آنکه مردم او را فراموش کنند و آنقدر در روزمرگی و زندگی بی روح خود غرق شوند که دیگر فرصتی برای یاد خدا نداشته باشند و به نظر من نیچه درست می گوید خدا در زندگی اکثر افراد دنیا مرده است، زیرا مردم  آنچه را که بوده اند فراموش کرده اند و به دلیل نبودن پشتوانه به پوچی رسیده اند.&lt;br /&gt;پس گذشته، حال و آینده به هم متصل اند و نمی توان یکی از آنها را نادیده گرفت!!!&lt;br /&gt;منظور من از ریشه ها این بود.مثل همیشه دوستتان دارم!!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-114884725695707815?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/05/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-114867222188234825</guid><pubDate>Fri, 26 May 2006 19:17:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-05-26T23:07:01.916+03:30</atom:updated><title>چیزایی که نگفتم</title><description>&lt;span style="color:#000000;"&gt;دلم می خواست کلی حرف بزنم و براتون بنویسم اما چون اهل دردودل تو جمع نیستم دوباره به سراغ سررسید معروفم رفتم و فقط این شعر رو می نویسم از کتابی که یه دوست بهم سال پیش هدیه داد و ای کاش می خوند و بعد هدیه می داد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;من نگفتم:"این کارو نکن."&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;وقتی چمدونتو بستی که بری.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;من نگفتم:"برگرد پیشم عزیزم، بیا یه بار دیگه منو امتحان کن."&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;وقتی اون از من پرسید که دوستش دارم یا نه،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;من فقط نگاه کردم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;اون رفت و من الان توی گوشم می پیچه اون چیزایی که نگفتم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;من نگفتم :"منو ببخش،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;چون نصف اشتباها مال من بود."&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;من نگفتم:"ما دوباره سعی میکنیم، &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;چون چیزایی که ما میخوایم عشقه وفاداری و زمان."&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;من گفتم:"اگه این راهیه که تو می خوای، من جلوتو نمی گیرم."&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;اون رفت و من الان میشنفم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;همه چیزایی که نگفتم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;من نگفتم:"پالتوت رو بذار کنار ،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;الان یه قهوه درست می کنم و با هم صحبت می کنیم."&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;من نگفتم:"راهی که می خوای بری طولانیه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;تو هم تنهایی و جاده بی انتها."&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;من گفتم:"خداحافظ، شانس به همراهت،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;به سلامت..." و اون&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;منو ترک کرد تا زندگی کنم با همه چیزایی که نگفتم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;من، اونو توی بازوهام نگرفتم و&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;اشکاشو نبوسیدم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;من نگفتم:"زندگیم بی معنی میشه، اگه اینجا نباشی."&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;من فکر کردم به کارایی که می شه کرد،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;وقتی آزاد باشم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;ولی امروز، کاری که می کنم، شنیدنِ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;همه چیزاییه که نگفتم&lt;span style="font-size:85%;"&gt;!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;شل سیلوراستاین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-114867222188234825?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/05/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-114832598377245439</guid><pubDate>Mon, 22 May 2006 19:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-05-22T22:56:23.793+03:30</atom:updated><title>به این میگن اعتماد به نفس</title><description>&lt;strong&gt;تازگی ها به ساختن 4 شخصیت پرداختم. که هیچ شباهتی به خودم ندارند. شخصیت هایی که همیشه از آنها فرار می کردم. ولی الان در حال پرداختن آنها هستم. شخصیت هایی که بین آدم ها خیلی زیاد به چشم می خورند و آنهایی که با این ویژگی ها زندگی می کنند هیچ وقت دوست داشتنی نبودند:&lt;br /&gt;1.       افرادی که حسودند. افرادی که آرامش و خوشی دیگران آزارشان میدهد و به هر طریقی حاضرند این آرامش را از اطرافیانشان بگیرند، حتی اگر این اطرافیان به آنها خیلی نزدیک باشند. این نوع آدمها معمولاً ظاهری مهربان و فریبکارانه دارنداما در باطن فقط منتظر فرصت اند تا شادی و آرامش اطرافیان را از آنها بگیرند و کاش می فهمیدند با این کار چه ضربه ای به دیگران می زنند. این آدمها از هر فرصتی برای رسیدن به قدرت، ثروت و رفاه بیشتر استفاده می کنند یا بهتر بگویم سوء استفاده می کنند. آنها غم و ناراحتی را به دیگران تحمیل می کنند و شادی ها و آرامش ها را از دیوارهای خصوصی زندگیشان فراتر نمی برند. ولی من یقین دارم این دسته از آدم ها شادی حقیقی ندارند و ظاهر خوبی که با زور و نیرنگ ساخته اندرا از دست میدهند و نیازمند تمام اطرافیانی می شوند که به آنها ظلم کرده اند و با حسادتشان لحظه های تلخی را به آنها هدیه کرده اند!&lt;br /&gt;2.       افرادی که غرور کاذب دارند. افرادی که بدون فهم درست معنای غرور با این واژه تمام لحظات زندگیشان را به لحظاتی سخت تبدیل می کنند. آنها با این غرور فقط به خودشان توجه می کنند و فکر می کنند مرکز عالم اند. خودشان را گم می کنند و تصور می کنند با می توانند با تحقیر دیگران به قدرت برسند. رسیدن به قدرت و موقعیت هایی که جز آرزوهایشان محسوب می شوند را با له کردن وبی احترامی کردن به دیگران به دست می آورند. آنها موقعیت حال خودشان را در نظر نمی گیرند و همیشه از چیزی که هستند فراتر می روند، برای رسیدن به فراتر تلاش نمی کنند چون همیشه خود را در بالاترین نقطه و مقام می بینند. غرور آنها به قدری کودکانه است که همه متوجه افکار غیرمنطقی و بچگانه آنها می شوند. این آدمها همه اطرافیان خود را بی منطق و کم دانش به شمار می آورند و خود را برتر از دیگران می دانند حتی فراتر از نوع بشر؛ در حالی که با این کار خودشان را از معاشرت با دیگران و یادگیری از دیگران محروم می کنند. آنها آنقدر بلند پروازی کرده اند که مطمئناً سقوط می کنند و بالهایشان توان این ارتفاع را ندارد. آهنا ناگهان پریدند در حالی که باید آرام آرام برای رشد حرکت می کردند!&lt;br /&gt;3.       افرادی که متظاهرند. این افراد همیشه آرزوهایشان را به نمایش می گذارند. یا در بسیاری از مواقع برای حفظ موقعیت خود رفتارها و اعمالی را انجام می دهند که مورد قبولشان نیست: آدمهایی که در عین بی دینی به طور ناگهانی دیندار و مومن دو آتیشه می شوند. و یا گروهی دیگر از افراد برای فرار از شرایط سخت به بی اعتنایی روی می آورند در حالی که آدمهایی حساس و دقیق اند و کارهای خود و دیگران بریشان خیلی مهم است. این آدمها هیچ وقت به راحتی زندگی نمی کنند و همیشه می ترسند چهره واقعیشان بر ملا شود و تمام رشته ها تبدیل به پنبه شود و اعتبار تقابی خود را از دست بدهند. البته این تظاهر و نمایش هم پوشیده نمی ماند و بالاخره روزی رسوایی پیش می آید و تازه می فهمند این نمایش ها ارزش نداشت؛ اگر خود واقعی شان زندگی می کرد می  توانستند به همین موقعیت ها برسند ولی بدون ترس و خیلی لذت بخش!&lt;br /&gt;4.       افرادی که دهن بین هستند. این افراد هیچ شخصیت محکم و استواری ندارند و با کوچکترین حرفی رفتارشان به طور کلی تغییر می کند. این افراد به راحتی بازیچه دیگران می شوند و در بعضی مواقع مضحکه دیگران می شوند. آنها به راحتی تغییر عقیده می دهند و البته همیشه این رفتار خود را انکار می کنند. هیچ کس نمی تواند به این افراد تکیه کند و به آنها اعتماد کند. آنها با هر حرفی نظرشان در مورد اطرافیان و اتفاقات دوروبر عوض می شود و برای خود به داستان پردازی مشغول می شوند و هیچ گاه نمی توانند واقعیت را تشخیص دهند، زیرا هر کس با حرفهای خود می تواند واقعیت دیگری برای او بسازد. این افراد زندگی پرتنش و به دور از منطقی دارند و قوه تشخیص آنها هیچ گاه به کار نمی افتد و هر کسی نفوذ بیشتری بر آنها داشته باشد راحتتر می تواند از وجود آنها سوء استفاده کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#6666cc;"&gt;&lt;strong&gt;حالا یه کم فکر کنید: اگر واقعاً خودتان باشید و خودتان را بشناسید، دوست داشتنی هستید و زندگی آرام و شادی خواهید داشت؛آرام آرام رشد می کنید بدون خطر سقوط؛از پیشرفت های خود لذت می برید و به وجود خودتان افتخار می کنید و صاحب احترام واقعی خواهید شد و در نهایت شخصیت محکم و قابل اعتمادی بدست می آورید. با این شرایط به اعتماد به نفس بالا و به دور از هر نوع غرور کاذب و یا شخصیتی متظاهر و سست دست می یابید. این اعتماد به نفس ، اعتماد به نفس واقعی و همیشگی است&lt;/strong&gt;!!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-114832598377245439?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-114591015984706398</guid><pubDate>Mon, 24 Apr 2006 19:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-04-24T23:52:39.896+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کلی فکرم مشغول شد بعد از اون شبی که بحث درباره هنر، خیلی دوستانه شروع شد و به دلیل عدم آشنایی با اصول بحث کردن با بی احترامی و دعوا تموم شد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برام عجیب بود که چرا بعضی از ما آدمها تا دو تا کتاب میخونیم و یا تو حرفه خودمون به جایی می رسیم الکی  مغرور می شیم و به همه به عنوان آدمهای بی سواد و عامی نگاه می کنیم. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یادمون می ره کی بودیم و با کمک چه کسانی به اینجا رسیدیم!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یادمون&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; می ره اصل و نسبمون به کجا بر میگرده! از هویتمون فرار می کنیم و فراموش می کنیم اگر این هویت نبود ما هم وجود نداشتیم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باید یاد بگیریم فقط به حرف موافقانمون گوش ندیم ، باید یاد بگیریم که به همه با هر ایده احترام بذاریم ، این جوری خودمون هم مورد احترام قرار می گیریم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باید همیشه به یاد داشته باشیم که فلسفه با سقراط متولد شد پس همه فلاسفه کودکان سقراط اند. ایران با آریایی ها شکل گرفت و ما همیشه باید به تمدن ایران زمین افتخار کنیم...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یکی از آشنایان حرف زیبایی زد گفت:"سن و سالشون این همه غرور و ادعا رو به وجود میاره" ولی ما ها که جوونیم از همین حالا باید یاد بگیریم چه جوری بحث کنیم. کار سختی نیست یه کم حوصله و صبر می خواد...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در ضمن یادمون باشه که باید به ریشه ها احترام بذاریم...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ببخشید اگر لحنم کمی متعصبانه بود. چه کنم! ایرانیم ، مسلمانم و عاشق زرتشت!!!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;اگر سر ما لولا داشت &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;دیگر گناهی از ما سر نمی زد.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;برای اینکه می توانستیم بازش کنیم&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;چیزهای بد را دور بریزیم و&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;چیزهای خوب را نگه داریم.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;شل سیلوراستاین&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-114591015984706398?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/04/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-114547558157715543</guid><pubDate>Wed, 19 Apr 2006 19:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-04-19T23:09:41.696+03:30</atom:updated><title>قصه راه</title><description>&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#333399;"&gt;متولد شده بود تا مثل همه زندگی کنه و مثل همه برای آیندش تصمیم های بزرگی بگیره، اما یه شب نظرش تغییر کرد و پا تو راهی گذاشت که حداقل اطرافیانش هیچ آشنایی با آن نداشتند. می دونست که باید تنها بره و با هیچ کس در مورد راه جدید حرف نزنه  چون ممکن بود حرفشو باور نکنند و راهی که خیلی بهش اعتقاد داشت مسخره بشه وسکوت کرد... &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#333399;"&gt;زیاد میخوند زیاد می نوشت و زیاد فکر میکرد اما به جایی رسیده بود که دیگه نمی تونست بدون کمک و راهنمایی ادامه بده. بین این همه آدمهای جورواجور بالاخره کسی رو پیدا کرد که با جون ودل کمکش می کرد حرفهاشو باور می کرد و با لبخند و مهربونی هدایتش می کرد. او اولین کسی بود که بهش یاد داد می شه همیشه و با همه مهربون بود، او اولین کسی بود که به گریه ها ش گوش داد و میگفت "همیشه یادت باشه اگر کسی واقعاً دوستت داشته باشه هیچ وقت به اشکهات عادت نمی کنه!"&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#333399;"&gt;این آدم مهربون یه پنجره جدید بود به یه دنیای رویایی که می شد با کمک او به این دنیا رسید. اما وسطهای راه خیلی ناگهانی او رفت و دیگه هیچ وقت لبخندش تکرار نشد!!&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#333399;"&gt;و حالا قصه راه ناتموم مونده ...&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#333399;"&gt;قصه ای که باید تا آخرش رفت ...&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#333399;"&gt;حالا با رفتن او همه چیز براش تموم شده بود اما آن راه و آن دنیا همیشه جلوی چشمهاش خودنمایی می کردند و فقط ذهن آشفتشو خسته می کردند!!!&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#cc66cc;"&gt;بیا ره توشه برداریم&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#cc66cc;"&gt; !قدم در راه بی برگشت بگذاریم&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-114547558157715543?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-114332891664080794</guid><pubDate>Sat, 25 Mar 2006 22:52:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-03-26T02:52:01.716+03:30</atom:updated><title>مبهم</title><description>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چندین &lt;span &gt;بار به دیوارهای رنگ و رو رفته نگاه سردی انداخت و به طرف در رفت، با دلهره عجیبی به در نگاه می کرد. نمی دونست در را باز کنه یا نه؟!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صدای نفسش تو اتاق پیچیده بود، رنگش پریده بود و چشمهاش حالت وحشت غریبی داشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سعی می کرد صدای پشت در را تشخیص بده، اما فقط یک صدای مبهم مثل زوزه باد یا همهمه هزار تا آدم به گوشش می رسید. از شنیدن آن صداها فقط دلهره و ترسش بیشتر می شد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند بار دستش را به دستگیره نزدیک کرد اما دوباره پشیمون شد و دستش را به جیب خالی شلوارش تکیه داد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هیچ روزنه ای وجود نداشت تا بتونه به دنیای بیرون نگاه کنه و او از همین می ترسید، از دنیای مجهولی که پشت در بود و بالاخره باید از در رد می شدو پا به دنیایی می گذاشت که حتی کوچکترین آشنایی هم به آن نداشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پاهاش سست شده بود و توی زانوهاش می لرزید. دستهاش یخ کرده بود و حس می کرد قلبش از کار افتاده و مغزش خواب رفته. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عرق سرد تمام بدنش را قلقلک می داد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چشمهاش تار می شد و سیاهی میرفت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنها کاری که آرومش می کرد، فکر کردن به یک دنیای آرمانی بود، فکر کردن به رویاهاش که پشت این در صف کشیده بودند و منتظر او بودند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;او تا حالا زیاد تا پشت این در رفته بود اما این دفعه آخرین فرصتی بود که می تونست این در را باز کنه و دیگه هیچ راهی نداشت. اگر در را باز نمی کرد تا آخر عمر باید به این اتاق راضی می شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با تمام ترسی که داشت دستش را روی دستگیره گذاشت، نفسش را حبس کرد و با اسم خدا در را باز کرد و فقط یه نور خیلی شدید به صورتش خورد. آنقدر نور شدید بود که مجبور شد چشمهاش را ببنده!!!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;سال نو مبارک...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-114332891664080794?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/03/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-114245782669435950</guid><pubDate>Wed, 15 Mar 2006 21:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-03-17T22:31:38.813+03:30</atom:updated><title></title><description>ببخشید اشتباه شده بود!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-114245782669435950?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/03/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-114177481787867116</guid><pubDate>Tue, 07 Mar 2006 23:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-03-08T03:10:17.946+03:30</atom:updated><title>زن ومرد</title><description>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div&gt;فمنیستها دوباره به شدت فعالیت میکنند تا بتونند 8 مارس یه برنامه ی عالی برای بزرگداشت روز جهانی زن به نمایش بذارند اما این بزرگداشت واقعاً گرامی داشتن زنهاست یا ...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;نمی فهمم چرا همیشه با اسم 8 مارس تمام بدبختیها جلوی چشمم مجسم میشه . همیشه توی این روزها خبر از خشونتهایی که به زنان اعمال شده و آسیبهای جسمی و روحی دخترا ن و میزان خودسوزی زنان و هزار و یک آما ر  میزان بدبختی زنان می شنویم! کجای دنیا اینجوری بزرگداشت می گیرند ؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;با این کار فقط یه چهره  ی پست &lt;span style="font-family:arial;"&gt;و منفور از مردها و یک چهره ی بدبخت و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;بی دست و پا از زنان به وجود می آوریم .چرا برای گرامی داشتن زن از بزرگان یاد نمی کنیم کسانی مثل مادر ترزا، ماری کوری، سیمین بهبهانی، مادر ترزای ایران طوبا آزموده و...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;چرا برای احقاق حقوق زن در مقابل مرد جبهه می گیریم ؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;چرا برای حقوق تساوی تحقیر می کنیم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;چرا مرد و زن را کنار هم قرار نمی دهیم؟ گاهی اوقات فراموش می کنیم که همه انسانیم و بنده!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;برای رسیدن به اهدافمان باید خودمان را باور کنیم یک باور واقعی از آنچه هستیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;و حرف آخر اینکه باید به هرکس با هر نوع عقیده ای احترام بذاریم و با نزدیک شدن 8 مارس صحنه ی جنگی بین فمنیستها و معتقدین به روز ولادت حضرت فاطمه نسازیم که همین بانوی اسلام تنها زن تکرار نشدنی در دنیاست .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;و سری هم به فلسفه ی 29 بهمن(روز زن در ایران باستان )بزنیم تا بفهمیم که ارج و قرب زن در ایران چگونه بوده و ما چه بر سر آن آورده ایم!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#3366ff;"&gt;به امید روزی که با هم زندگی کنیم نه در مقابل هم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#3366ff;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000000;"&gt;ببخشید اگر لحنم کمی خسته بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-114177481787867116?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/03/blog-post_08.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-114133430645242316</guid><pubDate>Thu, 02 Mar 2006 20:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-03-03T00:48:26.463+03:30</atom:updated><title>غیر منتظره</title><description>&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#6600cc;"&gt;من از وقتی تو نوشته هایم را می خوانی مینویسم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#6600cc;"&gt;از وقتی که اولین نامه ام را نوشتم. نامه ای که نمی دانستم مفهومش چیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#6600cc;"&gt;نامه ای که مفهومش را تنها در چشمان تو می یافت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#6600cc;"&gt;من هیچگاه بیش از 3 جمله اول این نامه چیزی ننوشته ام:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#6600cc;"&gt;هیچ باوری نداشتن. منتظر چیزی نبودن. امید داشتن به روزی که اتفاقی بیفتد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#6600cc;"&gt;کلمه ها ار  زندگی ما عقب هستند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#6600cc;"&gt;تو همیشه از آن چیزی که من انتظار داشتم جلوتر بودی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#6600cc;"&gt;تو همیشه غیر منتظره بودی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:85%;color:#6600cc;"&gt;کریستین بوبن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#000000;"&gt;واقعاٌ همه چیز در زندگی غیر منتظرست حتی چیزهایی که براشون کلی برنامه ریزی کردی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;همه برنامه ریزیهات با یه زلزله یا یه نگاه یا یه بیماری و یا حتی یه لبخند بهم می ریزه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;شاید به خاطر همین غیر منتظره بودن آدمها عاشق می شن یا غمگین. شاید اگر غیر منتظره نبود هیچ وقت کینه به دلهاشون راه نمی دادند یا از ته دل شاد نمی شدند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;گاهی اوقات فکر می کنم هجان یعنی همین و تجربه های ناب تو همین غیر منتظره ها به سراغمون میان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;پس همیشه باید منتظر غیر منتظره باشیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;برای امشب بسه چون می ترسم اگر بیشتر بنویسم برای خیلی ها حرفهای غیر منتظره بزنم!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;باز هم دوستون دارم حتی اگر غیر منتظره باشید...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-114133430645242316?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-114107343132524367</guid><pubDate>Sun, 26 Feb 2006 21:49:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-02-28T00:20:31.356+03:30</atom:updated><title>یک معرفی دوستانه</title><description>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#3366ff;"&gt;سلام &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#3366ff;"&gt;.دوست دارم دومین نوشته را با معرفی دوستانی آغاز کنم که وجودآنها برایم پر از خاطره و تجربه بود و هست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#3366ff;"&gt;!شاید این معرفی، به معرفی پریسا هم خیلی کمک کند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#3366ff;"&gt;!البته اسامی برای حفظ دوستی ها کامل ذکر نمی شود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#3366ff;"&gt;اول از خودم شروع می کنم اما آنچه از زبان این دوستان شنیده ام:مارمولک-مهربون-گاهی مواقع گوسفند-خوشبین- خوش خنده -&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#3366ff;"&gt; ...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#3366ff;"&gt;واقع ناراحته خیلی تابلو-باهوش-تودار-کم حرف-و&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;ol&gt;&lt;li&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ff0000;"&gt;پ.پ: دو خواهر مهربون،پاک و وبی نظیر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ff0000;"&gt;ع:یک دوست بسیار شبیه خودم که کمی کم عقلی اش بیشتر از من نمایان است ولی او هم بی نظیر است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ff0000;"&gt;الف:دوستی که زمانی یک نقطه روشنایی بود ولی الان یک نقطه تاریکی است که ناگهان تاریک شد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ff0000;"&gt;م:آدمی عجیب با دوستان فراوان و دوست داشتنی که البته در عمق چشمانش تنهایی به آرامی خوابیده است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ff0000;"&gt;س.ع:ظاهری کاملاٌ متفاوت با اخلاق، خوش قلب و خندان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ff0000;"&gt;م.ر: خوش خنده،آراسته،آماده برای هر نوع تفریح&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ff0000;"&gt;س:موقعی خواهرم هم بود اما کمی نامردی کرد یا شاید از روی سادگی اش دیگر خواهرم نیست و حتی دوستم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ff0000;"&gt;ع.س:فردی که تا مدتها به اشتباه نام دوست بر او گذاشتم و حال تاوان همین نامگذاری غلط را پس می دهم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ff0000;"&gt;م:مهربون،گاهی اوقات به دوران کودکی اش باز میگردد،کمی سمج و یک احساسی ناب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#6633ff;"&gt;و اما آخرین دوست بدون نام ،بدون شرح و بهترین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ol&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#3366ff;"&gt;.دوست دارم شما هم در مورد من نظر بدهید با این کار بی نهایت شادم می کنید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#3366ff;"&gt;!!!تمامیتان را دوست دارم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-114107343132524367?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/02/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22834876.post-114061436115493401</guid><pubDate>Wed, 22 Feb 2006 13:17:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-02-24T00:40:02.870+03:30</atom:updated><title>سرآغاز</title><description>با نام او آغاز می کنم که انسان را آفرید و انسان توانست به دانشی دست یابد که امروز من یکی از میلیونها مصرف کننده آن هستم و توانسته ام به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم. پس هرچه داریم از او داریم و نوشته ام را ادامه میدهم که باعث شد خیلی ناگهانی و بدون تمایل قبلی به جهانی شدن روی بیاورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دقیقاً در تاریخ 24/11/84 ساعت حدود 8:20 دقیقه بود که استاد وارد کلاس شد-درس انسان شناسی فرهنگی- درسی که از انسان شناخت و فرهنگ سخن می گوید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد تحصیلات خود را در لندن تکمیل کرده و حال به عنوان استاد صاحب نام در ایران و لندن مشغول به کار است. او از فرهنگ گفت. از فرهنگی که از خیابانی به خیابان دیگر تفاوتهایی دارد و ما به عنوان دانشجویان رشته جامعه شناسی موظفیم که با این گوناگونی و تفاوتها آشنا شویم. پس باید مطالعه کنیم تحقیق کنیم بنویسم و تا آنجا که نفس باقی است به دانسته های خود بیفزاییم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او از انسان سخن گفت از انسانی که تمایلات و دغدغه های بسیاری دارد از امرارمعاش روزانه تا رستگاری ابدی و اینکه انسان چگونه میتواند با فرهنگ خود به نیازهایش پاسخ گوید و انسان در فرهنگ و فرهنگ در انسان چه معنایی می یابد؟ و در همین کلاس کوچک 20-30 نفری دانشجویانی نشسته بودند که جمع کوچکی از افراد جامعه بودند با همان دغدغه ها و نیازهای گوناگون. هر کدام به منظور خاصی وارد این کلاس و یا حتی دانشکده شده بودند ولی حال باید با پاسخ گویی به هنجارهای استاد خود را همرنگ کلاس یا به قول معروف همرنگ جماعت می کردند که معمولاً این جماعت در دانشگاه همان استاد است و دانشجو باید آنچه استاد می خواهد پاسخ گوید تا حداقل به کمترین پاداش یعنی نمره قبولی دست یابد. استاد طبق معمول همیشه از شیوه کار خود و نمرات کلاسی و پایان ترم سخن گفت.و همه فهمیدند مطالعه و تحقیق از ارکان اصلی کلاس است و باید تکالیفی که به آنها واگذار شدهبه درستی و دقت و البته تمیز و تایپ شده انجام شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما اولین تکلیف که کمی تعجب برانگیز بود همین وبلاگ بود. دانشجویان موظف شدند تا جلسه آینده هر کدام در اینترنت وبلاگ مخصوصی برای خود باز کنند و آدرس آن را به ایمیل استاد بفرستد. ولی آیا این وبلاگ و پیوستن به دنیای اینترنت نباید با زمینه فکری مناسب همراه باشد؟&lt;br /&gt;برای یک وبلاگ هر فرد باید حرفی برای گفتن داشته باشد و اگر هنوز کسی بخواهد یاد بگیرد تا ارائه دهد تکلیفش چیست؟&lt;br /&gt;و یا حتی کسی که به راحتی به اینترنت دسترسی نداشته باشد، چگونه می تواند در حفظ و به روز کردن وبلاگ خود بکوشد؟&lt;br /&gt;و آیا می شود جهانی شدن را تکلیف کرد؟&lt;br /&gt;البته حسنات این تکلیف نیز پوشیده نیست اما شاید کمی اختیار دانشجو یا هر کس دیگر در این مورد بیشتر مدنظر باشد!به هر حال بابت این جهانی شدن ناگهانی ممنون استادیم ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22834876-114061436115493401?l=soofaar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://soofaar.blogspot.com/2006/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Parisa)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item></channel></rss>